سه روز بعد، عمارت نقرهای میزبان مهمترین مهمانی سال شد: امضای قرارداد بندر خشک، همان پروژهای که پدر لیلا به خاطرش نابود شده بود. نازنین پیراهنی سفید پوشیده بود و به همه میگفت: «با این قرارداد، آینده شهر عوض میشود.» کسی نمیدانست آینده چند خانواده قبلاً زیر همین قرارداد دفن شده است.
لیلا آن شب دیگر لباس خدمتکارها را نپوشید. با کت سادهای به رنگ خاکستر وارد تالار شد. سکوت ناگهانی روی جمع افتاد. نازنین پوزخند زد: «فکر کنم مسیر آشپزخانه را گم کردهای.»
لیلا آرام پاسخ داد: «نه. فقط جای واقعیام را پیدا کردهام.»
وکیل شرکت که پیرمردی کمحرف بود، از میان مهمانها جلو آمد و پوشهای را روی میز گذاشت. «طبق اسناد ثبتشده، خانم لیلا آذر مالک ۴۱ درصد سهام اصلی شرکت رادآذر است؛ شرکتی که بعدها به نام رادمنش تغییر برند داده شد. حضور ایشان در جلسه امضا الزامی است.»
تالار منفجر شد. عموی کامران جامش را چنان روی میز کوبید که کریستال ترک برداشت. «این یک جعل مسخره است!»
لیلا نگاهش کرد. «جعل؟ مثل امضای پدرم پای برداشتهای غیرقانونی؟ یا مثل گزارش پزشکیای که علت مرگش را سکته نوشت، وقتی همان شب با شما جلسه داشت؟»
نازنین جلو آمد و در گوشش گفت: «فکر میکنی با چند کاغذ میتوانی با ما بجنگی؟ ما رسانه داریم، قاضی داریم، بانک داریم.»
لیلا زمزمه کرد: «من هم صبر داشتم. هفت سال. و آدم صبور، دشمن خطرناکی است.»
سپس به جای فریاد، فقط یک حافظه کوچک را به سیستم پخش تالار وصل کرد. تصویر روی پرده افتاد: ویدئویی از دوربین قدیمی پارکینگ، شبی که پدر لیلا مرده بود. عموی کامران و پدر نازنین کنار ماشین بهرام آذر ایستاده بودند. صدای ضبطشده نوار پخش شد: «اگر امضا نکنی، دخترت در این خانه حتی نام خودش را هم فراموش میکند.»
چهرهها خشک شدند. کامران یک قدم عقب رفت، انگار تمام زمین زیر پایش خالی شده باشد. مادرش که سالها بیمار و خاموش بود، از صندلی برخاست و با صدایی شکسته گفت: «من آن شب این صدا را شنیدم... اما به من گفتند تب داشتم و هذیان گفتهام.»
عموی کامران دستپاچه به سمت خروجی رفت، اما درها بسته شدند. نه به دستور پلیس، بلکه به فرمان سهامداری تازهای که حالا اختیار امنیت ساختمان را داشت. لیلا به او نگاه کرد و گفت: «من عدالت را با فریاد نخواستم. گذاشتم خودتان در جشن پیروزیتان اعتراف کنید.»
در همین لحظه، نازنین گوشیاش را برداشت و لبخند زد. «دیر شده، لیلا. همین حالا خبرگزاریها تیتر زدند: خدمتکار روانی با اسناد جعلی مراسم را به هم زد. تا صبح کسی حرفت را باور نمیکند.»
لیلا برای اولین بار لبخند زد. «تو هنوز فکر میکنی من برای باورِ مردم آمدهام. نه، نازنین. من برای امضای قرارداد آمدهام.»