صبح روز بعد، پیش از آنکه کارکنان عمارت از خواب بیدار شوند، لیلا وارد گلخانه متروک شد؛ جایی که مادرش پیش از مرگ گفته بود: «اگر روزی همه چیزت را گرفتند، خاک گلدان یاس کبود را بگرد.» سالها جرئت نکرده بود. آن روز با انگشتان خاکی، جعبه فلزی کوچکی بیرون کشید. داخلش دفترچهای بود با مهر شرکت قدیمی، یک کلید برنجی و نامهای از پدرش.
در نامه نوشته شده بود: «دخترم، اگر این را میخوانی، یعنی مرا با نام دزد از یاد بردهاند. اما سهم من در شرکت به نام تو منتقل شده؛ نه برای پول، برای حقیقت. مراقب باش. کسانی که لبخند میزنند، تیزترین چاقوها را دارند.»
لیلا نفسی کشید که شبیه گریه بود، اما گریه نکرد. سالها اشکهایش را خرج شبهایی کرده بود که زیر سقف خدمتکاران، صدای خنده خانوادهای را میشنید که زندگیاش را دزدیده بودند.
او کلید را برداشت و به زیرزمین قدیمی ساختمان اداری رفت. اتاقی که همه فکر میکردند انبار پروندههای پوسیده است، با همان کلید باز شد. درون اتاق، دستگاه ضبط قدیمی، نسخههای قراردادهای اولیه و اسناد انتقال پول وجود داشت. اما مهمتر از همه، نوار صوتیای بود که رویش نوشته شده بود: «جلسه آخر؛ اگر برنگشتم.»
صدای پدرش در نوار میلرزید اما واضح بود: «رادمنش و سروش میخواهند پروژه بندر خشک را به نام خودشان بزنند. من امضا نمیکنم. اگر امشب اتفاقی افتاد، بدانید حسابهای جعلی از دفتر عموی کامران صادر شده...»
لیلا نوار را خاموش کرد. قلبش تند میزد، نه از ترس، از اینکه بالاخره نام پدرش در تاریکی تنها نبود.
همان موقع صدای قدم آمد. کامران پشت در ایستاده بود. نگاهش میان دفترچه، نوار و دستهای خاکی لیلا چرخید. گفت: «تو اینجا چه کار میکنی؟»
لیلا برای اولین بار در هفت سال، با قامتی راست روبهرویش ایستاد. «کاری که تو هیچوقت نکردی. دنبال حقیقت میگردم.»
کامران رنگ باخت. «لیلا، آن پروندهها خطرناکاند. اگر عمویم بفهمد...»
او خندید؛ کوتاه و بیصدا. «پس میدانستی خطرناکاند. فقط نمیدانستم ترس تو از حقیقت بیشتر است یا از از دست دادن ارث.»
کامران خواست توضیح دهد، اما زنگ هشدار ساختمان به صدا درآمد. صفحه نمایش راهرو نشان میداد کسی وارد سیستم بایگانی شده و قفلها بسته میشوند. پشت پنجره مات، سایه دو نگهبان دیده میشد. لیلا نوار را داخل آستینش پنهان کرد و فهمید اولین حرکتش لو رفته است.