لیلا هفت سال بود که در عمارت نقرهای زندگی میکرد، اما هیچکس او را جز با نام «دختر آشپزخانه» نمیشناخت. حتی وقتی آتشسوزی انبار شرقی را خاموش کرد، حتی وقتی حسابهای گمشده شرکت خانوادگی رادمنش را مرتب کرد، حتی وقتی شبانه برای مادر بیمارِ کامران رادمنش دارو تهیه کرد، باز هم صدایش میزدند: «هی، تو!»
آن شب، تالار عمارت برای نامزدی کامران و نازنین چراغانی شده بود. نازنین، دختر شریک تازهوارد خاندان، با گردنبند الماس مادر کامران وسط سالن میدرخشید و زیر لب به لیلا گفت: «حواست باشد لبخند نزنی. خدمتکارها وقتی خوشحال به نظر برسند، مهمانها معذب میشوند.»
لیلا فقط سر خم کرد. عادت داشت خشمش را قورت بدهد و به جای آن، چیزهای کوچک را به خاطر بسپارد: لرزش دست نازنین وقتی پاکتهای محرمانه را به پدرش داد، نگاه ترسیده حسابدار قدیمی، و قفل تازهای که روی اتاق بایگانی نصب شده بود.
کامران از کنار او گذشت. سالها پیش، وقتی هنوز پسر مغرور اما تنها بود، به لیلا گفته بود اگر روزی همه علیه تو شدند، من باورَت میکنم. اما بعد از مرگ ناگهانی پدر لیلا، همان کامران اولین کسی بود که امضای او را پای اتهام اختلاس دید و سکوت کرد. سکوتش از فریاد دیگران دردناکتر بود.
در میانه جشن، آقای رادمنش، عموی کامران و رئیس فعلی شرکت، جامش را بالا برد و اعلام کرد: «از امشب، دو خاندان رادمنش و سروش یکی میشوند. گذشته را دفن میکنیم.»
لیلا، که سینی نوشیدنی در دست داشت، به قاب طلایی بالای شومینه نگاه کرد؛ عکس قدیمی بنیانگذاران شرکت. کنار پدر کامران، مردی ایستاده بود که همه سالها او را از تصویرهای بعدی حذف کرده بودند: بهرام آذر، پدر لیلا.
در همان لحظه، تلفن مخفیِ لیلا در جیب پیشبند لرزید. پیامی کوتاه آمد: «وارثنامه تأیید شد. از فردا تو مالک ۴۱ درصد سهامی هستی که فکر میکردند سوخته.»
لیلا سینی را محکمتر گرفت. لبخند نزد. فقط به زمزمه شادی مهمانها گوش داد و فهمید زمان خاکستر شدن سکوتش رسیده است.