کاوه شمس کیف چرمیاش را باز کرد و چند پوشه روی میز گذاشت. دیگر کسی به موسیقی، غذا یا قرارداد فکر نمیکرد. جشن تبدیل شده بود به دادگاهی بیقاضی.
بانو سیما گفت: «پیش از امضا، لازم است شریک احتمالی ما بداند با چه کسانی روبهروست.»
آرمان رنگ باخت. «ما تمام مدارک مالی را ارسال کردهایم.»
کاوه گفت: «مدارکی که ارسال کردید، بله. اما مدارکی هم هست که پنهان کردید.»
صفحه نمایش سالن روشن شد. جدولهایی ظاهر شد: انتقال پول از حساب کارخانه کیانی به شرکتهای صوری، قراردادهای ساختگی برای خرید قطعات، فروش زمین خانوادگی بدون اطلاع سهامداران. نام مهیندخت در چند سند بود، نام لاله در چند حواله، و نام آرمان پای تمام تأییدیهها.
مهیندخت فریاد زد: «این جعل است!»
رها آرام از کیف کوچک خود دفترچهای بیرون آورد؛ جلد قهوهای کهنه، گوشههای ساییده. «این دفترچه پدرم است. پیش از مرگش، شریک پدربزرگ آرمان بود. او نوشته بود خاندان کیانی یک بار با نمکِ سفره ما جان گرفتند؛ یعنی با سرمایه سپندها از ورشکستگی نجات پیدا کردند. قرار بود سهم ما محفوظ بماند. اما بعد از تصادف پدر و مادرم، اسناد ناپدید شد و من به پرورشگاه رفتم.»
آرمان با صدایی گرفته گفت: «تو از اول میدانستی؟»
«نه. من فقط میدانستم خانوادهام را از دست دادهام. سالها بعد، مادربزرگم مرا پیدا کرد. آن زمان تو تازه پیشنهاد ازدواج دادی. مادربزرگ گفت میتواند همان روز همه چیز را برملا کند. اما من خواستم اول ببینم زیر سقف شما، حقیقت چه شکلی دارد.»
نیکا پوزخند زد. «یعنی سه سال نقش قربانی بازی کردی؟ چه نجیب!»
رها به او نگاه کرد. «قربانی بودن نقش نیست، نیکا. اما بیرون آمدن از آن، انتخاب است.»
لاله که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان گفت: «همه تقصیر مامان است! من فقط امضا کردم. نمیدانستم!»
مهیندخت برگشت و سیلیای به گوش لاله زد. مهمانها نفسشان را حبس کردند. خاندان کیانی، که همیشه از آبرو حرف میزد، حالا جلوی همه به جان خودش افتاده بود.
آرمان قدمی به سمت رها برداشت. «اگر میخواستی انتقام بگیری، چرا صبر کردی تا امشب؟ میتوانستی خصوصی حرف بزنی.»
رها گفت: «من سه سال خصوصی تحقیر شدم. امشب فقط حقیقت عمومی شد.»
کاوه پوشه دیگری باز کرد. «شرکت نورسنگ قرارداد را امضا نمیکند. علاوه بر آن، به دلیل جعل اسناد تاریخی مالکیت و سوءاستفاده از داراییهای مشترک، شکایت رسمی ثبت میشود. حسابهای مرتبط از فردا مسدود خواهد شد.»
مهیندخت روی صندلی افتاد. انگار ستونهای عمارت نه از سنگ، که از غرور ساخته شده بودند و حالا ترک برداشته بودند.
اما درست وقتی همه گمان کردند پایان رسیده، آرمان خندید؛ خندهای کوتاه و تلخ.
«فکر کردی فقط تو راز داری، رها؟»
او موبایلش را بالا گرفت. «من هم امشب سندی دارم. سندی که نشان میدهد بانو سیما برای پیدا کردن تو، به یک قاضی بازنشسته رشوه داده. اگر من سقوط کنم، تو هم با من سقوط میکنی.»
سالن دوباره در سکوت فرو رفت. رها به مادربزرگش نگاه کرد. برای اولین بار سایهای از نگرانی از صورت بانو سیما گذشت.