ساعت هفت شب، سالن اصلی عمارت پر شد از صدای خندههای ساختگی، عطرهای گران و جملههایی که همهشان با پول شروع میشدند و به قدرت ختم. آرمان کت مشکی پوشیده بود و کنار نامزد سابقش، «نیکا فرهمند»، بیش از حد راحت میخندید. نیکا همان دختری بود که خانواده کیانی همیشه آرزو داشتند عروسشان شود؛ دختر بانکدار، خوشپوش، بیرحم و مطمئن از اینکه دنیا به او بدهکار است.
وقتی رها وارد سالن شد، مکالمهها برای لحظهای کوتاه شکستند. پیراهن خاکستری، همانطور که مهیندخت میخواست، ساده بود؛ اما رها آن را با شالی تیره و سنجاقی کوچک بسته بود؛ سنجاقی نقرهای به شکل دانه نمک، آنقدر ظریف که فقط چشمهای دقیق میدیدند.
نیکا با لبخندی شیرین جلو آمد. «رها جان، تو هم هستی؟ فکر کردم برای پذیرایی پشت صحنهای.»
چند نفر خندیدند. آرمان اخم نکرد. مهیندخت حتی وانمود نکرد ناراحت شده.
رها سینی نوشیدنی را از دست خدمتکار گرفت و گفت: «امشب همه باید چیزی بنوشند. بعضیها برای پیروزی، بعضیها برای آخرین شب آرامششان.»
نیکا لحظهای مکث کرد. «چی گفتی؟»
رها لبخند زد. «گفتم شربت بهارنارنج خنک است.»
همان لحظه بخار کمرنگی از سماور نقرهای گوشه سالن بالا رفت و از میان نور لوسترها گذشت. سنجاق روی شال رها بیدلیل گرم شد؛ نه آنقدر که بسوزاند، اما آنقدر که انگار زیر پوستش ضربان بگیرد. رها دستش را روی آن گذاشت. روی فرش ابریشم، سایههای لوستر برای یک چشمبههمزدن حلقه زدند و دانههای روشنِ طرح قالی کنار هم نشستند؛ چیزی شبیه یک واژه، شبیه «نمک». بعد خدمتکاری از کنارشان گذشت، نور شکست و نقش دوباره به گلهای بیمعنای فرش برگشت.
پیش از آنکه نیکا جوابی بدهد، مردی با کت سرمهای وارد شد؛ «کاوه شمس»، وکیل ارشد شرکت نورسنگ. پشت سرش زنی مسن با موهای سفید و نگاه نافذ قدم برداشت؛ «بانو سیما سپند»، مالک اصلی نورسنگ که معمولاً هیچکس حضورش را در مذاکرات نمیدید. سالن یکباره ساکت شد. آرمان جلو رفت، دستش را دراز کرد و با احترام گفت: «باعث افتخار است که شخصاً تشریف آوردید.»
بانو سیما دست او را نگرفت. نگاهش از میان جمع گذشت و روی رها ایستاد. صورت سختش نرم شد. چشمش برای لحظهای روی سنجاق نقرهای مکث کرد؛ همان دانه نمکی که انگار از جادهای دور، از کاروانسرایی فراموششده و از بدهیای قدیمی خبر میآورد. یک قدم جلو آمد و با صدایی که همه شنیدند گفت: «سلام، رهاجان.»
مهیندخت خشک شد. آرمان دستش در هوا ماند. نیکا پلک نزد.
رها سرش را کمی خم کرد. «سلام، بانو سیما.»
همین اندازه کافی بود که سکوت سالن سنگینتر شود. بانو سیما سپند؟ مالک زنجیره معادن، کارخانهها و شرکت نورسنگ؟ همان زنی که کیانیها سه ماه برای گرفتن وقت ملاقات از دفترش التماس کرده بودند، حالا نام عروس تحقیرشده این خانه را طوری صدا میزد که انگار سالها دنبالش گشته باشد.
مهیندخت با خندهای عصبی گفت: «حتماً سوءتفاهم شده. عروس ما... یعنی رها... او...»
بانو سیما نگاهش کرد؛ نگاهی که میتوانست قراردادها را امضا کند یا خاندانها را از هم بپاشد. اما پیش از آنکه چیزی بگوید، کاوه شمس کیف چرمیاش را باز کرد و چند برگ مهرخورده را بیرون آورد.
کاوه گفت: «برای رفع سوءتفاهم، مدارک رسمی همراه من است. امانتنامه نشان نمک، صورتجلسه محرمانه هیئت امنای نورسنگ، و سند انتقال سهم اصلی که سالها به نام رها محفوظ مانده بود.»
صدای پچپچها از گوشه و کنار سالن بلند شد. مهیندخت رنگ باخت. آرمان به کاغذها نگاه کرد، انگار سندها میتوانستند با یک پلک زدن ناپدید شوند.
کاوه ادامه داد: «نام رها در پروندههای عمومی نورسنگ دیده نمیشود، چون قرار نبوده دیده شود. پنهان نگه داشته شده بود. به دستور بانو سیما.»
نیکا آهسته گفت: «پنهان؟ چرا؟»
بانو سیما برای نخستین بار نگاه از رها برداشت و به جمع داد؛ نگاهش سرد بود، اما پشت سردیاش چیزی سنگینتر از غرور میلرزید. «چون بعضی نامها اگر زود شسته شوند، خون به راه میاندازند. چون نگهبانان نمک هنوز بدهی قدیمی را فراموش نکردهاند. و چون راهی که از معدن به کاروانسرا میرسد، همیشه با قراردادهای تمیز پوشانده نشده است.»
هیچکس نفهمید دقیقاً چه گفت، اما همه حس کردند جملهاش فقط درباره ارث و شرکت نیست.
بعد بانو سیما صدایش را محکمتر کرد. «او همان کسی است که سالها دنبالش میگشتیم؛ وارث کلیدی نورسنگ و صاحب سهمی که هیچ امضایی بدون او کامل نیست. دختری که پسر شما سه سال در خانهاش مثل سایه نگه داشت و شما او را بیریشه خواندید.»
آرمان آرام گفت: «رها؟ این بازی چیست؟»
رها برای نخستین بار مستقیم در چشمهایش نگاه کرد. «بازی؟ نه آرمان. بازی همان سه سالی بود که تو فکر کردی من مهرهام.»