در عمارت سپیدار، همه چیز بوی ثروت میداد؛ از پردههای مخملی که حتی باد هم اجازه نداشت بیاجازه تکانشان بدهد، تا میز ناهارخوری دوازدهنفرهای که بیشتر برای تحقیر آدمها استفاده میشد تا غذا خوردن. میان این همه برق و جلا، تنها چیزی که انگار به عمد کدر نگه داشته میشد، زنی بود به نام «رها مهران»؛ عروس بیصدای خانواده کیانی.
سه سال پیش، وقتی رها با «آرمان کیانی» ازدواج کرد، همه گفتند دختر یتیمِ کتابدار شانس آورده است. خود آرمان هم همان شب عقد، زیر گوشش گفته بود: «تو را آوردم اینجا که مادرم دست از سرم بردارد. نقش همسر را خوب بازی کن، مزدت را میگیری.» رها لبخند زده بود؛ نه از رضایت، از خستگی. او آنقدر زخم دیده بود که دیگر زخم تازه را با تعجب نگاه نمیکرد.
در این سه سال، مادرشوهرش «مهیندخت» او را جلوی مهمانها صدا میزد: «دخترک بیریشه.» خواهرشوهرش «لاله» لباسهای کهنهاش را به رها میبخشید و میگفت: «برای تو زیادی هم هست.» آرمان اما بدتر از همه بود؛ نه فریاد میزد، نه میزد، نه حتی زیاد نگاهش میکرد. او رها را مثل صندلیای میدید که بودنش لازم است اما ارزش توجه ندارد.
آن روز صبح، عمارت برای جشن امضای قرارداد بزرگ کیانیها با شرکت خارجی «نورسنگ» آماده میشد. همه هیجانزده بودند. اگر قرارداد بسته میشد، کارخانه قدیمی کیانیها از بدهی بیرون میآمد و نامشان دوباره در شهر میدرخشید.
رها در آشپزخانه، آرام چای دم میکرد. مهیندخت وارد شد و پاکتی را روی میز کوبید.
«این را بپوش. مهمان خارجی داریم. نمیخواهم مثل ندیدبدیدها بیایی وسط سالن.»
رها پاکت را باز کرد. پیراهنی خاکستری، ساده و بیاندازه گشاد بود. از آن لباسهایی که برای محو کردن آدم دوخته میشوند.
رها گفت: «چشم.»
مهیندخت لبخند پیروزمندانهای زد. «چشم گفتن را خوب بلدی. حیف که خون و خاندان را نمیشود یاد گرفت.»
در همان لحظه، تلفن رها لرزید. شماره ناشناس نبود؛ فقط سالها بود که نامش را با عنوانی خطرناک ذخیره کرده بود: «خانه قدیمی.» این نام را خودش انتخاب نکرده بود؛ همانطور، بیصدا، از روزهایی مانده بود که مادرش هنوز زنده بود و هر تماس کوتاه از آن خط، بوی کاغذ نمکشیده، درِ بسته زیرزمین و نمک سوخته میداد.
پیام کوتاه بود: «دخترم، امروز وکیل نورسنگ وارد عمارت میشود. وقتش رسیده نشان نمک را پس بگیری. اگر بعدش دعوت کاروانسرا رسید، نترس؛ همان دست است.»
رها چشم از پیام برداشت. سماور جوش آمد و بخار، صورتش را پوشاند. روی شیشه براق درِ کابینت، بخار برای لحظهای حلقه زد و دانههای سفید ریزی مثل نمک دور هم نشستند؛ شکلی شبیه همان نشانی که سالها پیش مادرش با انگشت آغشته به خاکستر زیر فرش ابریشم اتاق پنهان کرده بود. رها پلک زد و نقش از هم پاشید، انگار فقط بازی بخار و نور بوده باشد.
برای اولین بار در سه سال، لبخندش واقعی بود.