در سالن اصلی، مهتاب جامش را بالا برد و اعلام کرد: «امشب خاندان رادفر وارد فصل تازهای میشود. با همکاری آفتاب شرق، هیچ نیرویی نمیتواند ما را از بازار حذف کند.»
مهمانها کف زدند. نازنین کنار کامیار ایستاد، طوری که انگار عروس واقعی خانه اوست. سپس ناگهان صدای جیغی از طبقهی بالا آمد. خدمتکاری با صورت پریده پایین دوید و گفت: «گردنبند الماس خانم مهتاب نیست!»
همه نگاهها طبق عادت به سمت رها چرخید. مهتاب حتی لازم ندید تعجب کند. مستقیم گفت: «اتاقها را بگردید. بعضی آدمها وقتی میفهمند جایگاهی ندارند، میخواهند یادگاری بدزدند.»
رها ساکت ماند. نازنین با صدای بلند گفت: «من دیدم رها نزدیک اتاق شما بود.»
کامیار یک قدم جلو آمد، اما باز هم کامل نه. گفت: «شاید اشتباه شده.»
مهتاب با خشم نگاهش کرد: «امشب اگر از او دفاع کنی، یعنی آبروی خانواده برایت هیچ است.»
دو نفر از نگهبانها کیف کوچک رها را آوردند. داخلش گردنبند الماس بود. زمزمهها مثل مگس دور سالن پیچید. خبرنگاری دوربینش را بالا آورد. نازنین آهی ساختگی کشید: «چقدر غمانگیز. بعضیها قدر بالا آمدن را نمیدانند.»
مهتاب نزدیک رها شد و آرام، فقط برای او، گفت: «فکر کردی نمیدانم پشت این صندوق سرمایهگذاری چه بوهایی میآید؟ تو زیادی پرسوجو کردی. امشب با یک اتهام دزدی، هم از خانه میروی، هم از هر دادگاهی بیاعتبار بیرون میآیی.»
رها سرش را بالا آورد. نگاهش دیگر شبیه زن تحقیرشده نبود؛ شبیه دری بود که سالها بسته مانده و حالا از پشتش صدای طوفان میآید.
گفت: «خانم رادفر، قبل از اینکه پلیس را خبر کنید، اجازه بدهید من هم یک چیز گمشده را پیدا کنم.»
مهتاب خندید: «آبرویت؟»
رها به سمت نمایشگر بزرگ سالن رفت؛ همان نمایشگری که قرار بود امضای قرارداد روی آن پخش شود. فلشی کوچک از آستینش بیرون آورد. کامیار آهسته گفت: «رها، نکن. همهچیز بدتر میشود.»
رها بدون نگاه کردن به او گفت: «بدتر برای چه کسی؟»
تصویر روی نمایشگر روشن شد. ابتدا ویدئویی از راهروی طبقهی بالا پخش شد: نازنین که گردنبند را از جعبه برمیدارد، مهتاب که کیف رها را باز نگه میدارد، و هر دو با آرامش جرم را میکارند. سالن در سکوت فرو رفت. نازنین عقب رفت و زیر لب گفت: «این جعلی است.»
رها کلیک بعدی را زد. اسناد بانکی، نامههای قدیمی، مهرهای شرکتهای صوری، و فایل صوتی جلسهای در پانزده سال قبل پخش شد؛ صدای جوانتر مهتاب که میگفت: «کشتیهای مهرآیین اگر توقیف شوند، بازار جنوب مال ماست. شاهرخ پیر است، دخترش هم زود میشکند.»
پیرمردی از میان مهمانها از جا بلند شد. او «دکتر سامانی» بود، همان سرمایهگذار ظاهری. صدایش لرزید: «این صدا را میشناسم. آن سال همه فکر کردیم ورشکستگی طبیعی بود.»
مهتاب رنگ باخت اما هنوز جنگنده بود. فریاد زد: «این زن دیوانه است! یک غریبه!»
رها آرام شناسنامهی قدیمی و گواهی انحصار وراثت را روی میز گذاشت. «غریبه نه. رها مهرآیین. نوهی شاهرخ مهرآیین. مالک اصلی صندوق آفتاب شرق و طلبکار قانونی شما.»
صدای همهمه از کف زدن بلندتر بود. کامیار به صندلی تکیه داد، انگار زمین از زیر پایش رفته باشد. رها نگاه کوتاهی به او انداخت. در چشمانش نه پیروزی بود، نه نفرت کامل؛ چیزی سختتر بود: پایان انتظار.