سه سال قبل، وقتی رها برای نخستینبار پایش به عمارت رادفر رسید، کسی نمیدانست او آخرین نوهی «شاهرخ مهرآیین» است؛ مردی که امپراتوری حملونقل جنوب را ساخته بود و بعد از مرگ مشکوکش، نام خاندانش از بازار پاک شد. رها آن زمان با نام مادرش زندگی میکرد، چون پدرش پیش از ناپدید شدن به او گفته بود: «تا وقتی نفهمیدی چه کسی ما را فروخت، نام مهرآیین را به زبان نیاور.»
ازدواج با کامیار تصادفی نبود. کامیار سالها پیش در پروندهای قدیمی نامش کنار شرکتهایی آمده بود که از سقوط مهرآیین سود برده بودند. رها به جای رفتن سراغ دادگاه و جنجال، وارد خانهی دشمن شد؛ آرام، بیصدا، با چشمانی که بیشتر از هر لبخندی پنهان میکردند.
اما نقشه همیشه به اندازهی درد منظم نمیماند. رها در ماههای اول واقعاً فکر کرد شاید کامیار فرق دارد. او گاهی برایش کتاب میخرید، گاهی از کودکی تنها و سختش میگفت، گاهی وقتی مهتاب توهین میکرد، با نگاهی پشیمان به او نگاه میکرد. رها نزدیک بود فراموش کند برای چه آمده. تا شبی که سقط کرد.
آن روز مهتاب او را وادار کرده بود در انبار زیرزمین دنبال جعبههای قدیمی بگردد. پلهها خیس بودند. رها افتاد، و وقتی با درد و خون صدایشان کرد، مهتاب اول به فرش نگاه کرد و گفت: «لکهاش میماند.» کامیار دیر رسید. خیلی دیر. بعد از بیمارستان، وقتی رها روی تخت بیحس به سقف نگاه میکرد، شنید مهتاب پشت در به پسرش میگوید: «بهتر شد. بچهای از خون نامعلوم نباید وارث رادفر شود.»
همان شب چیزی در رها مرد، اما چیزی دیگر بیدار شد. او دیگر نمیخواست فقط حقیقت مرگ خانوادهاش را بفهمد؛ میخواست کاری کند هرکدام از آنها با دست خودشان قفل زندانشان را ببندند.
با کمک «مانی»، دوست قدیمی پدرش که سالها وکیل شرکت مهرآیین بود، صندوق آفتاب شرق را از پشت پرده ساخت. سهام شرکتهای کوچک اما کلیدی را خرید، رانندگان قدیمی بنادر را پیدا کرد، حسابدارهای بازنشسته را به حرف آورد، و مهمتر از همه، یاد گرفت آدمهای مغرور همیشه رازهایشان را بلندتر از فقرا پنهان میکنند.
رها در عمارت رادفر توهین میشنید و همزمان رمز گاوصندوقها را حفظ میکرد. لباسهایش را مسخره میکردند و او امضای جعلی روی قراردادهای بندری را با نمونههای اصلی تطبیق میداد. به او میگفتند «بیریشه»، اما ریشههای خودش را در تاریکترین خاک این خانه پیدا کرده بود.
امشب، شب قرارداد آفتاب شرق، تمام حلقهها آماده بودند. اما درست وقتی رها میخواست اولین ضربه را بزند، کامیار در راهرو جلوش را گرفت. چهرهاش رنگ نداشت.
گفت: «رها، امشب هرچه مادرم گفت تحمل کن. فردا با تو حرف میزنم. چیزهایی هست که نمیدانی.»
رها برای اولینبار پس از مدتها نزدیک بود واکنش نشان دهد. پرسید: «مثل آن روز بیمارستان؟ یا مثل پروندهی مهرآیین؟»
کامیار خشکش زد. سکوتش اعتراف بود. رها فهمید او بیشتر از چیزی که نشان میداد میدانسته. و این، نقشهی امشب را خطرناکتر میکرد.