در عمارت شیشهای خاندان «رادفر»، همه چیز برق میزد؛ از لوسترهای آلمانی تا لبخندهای مصنوعی مهمانهایی که برای افتتاحیهی شرکت تازه آمده بودند. فقط یک چیز در آن خانه قرار نبود دیده شود: «رها نادری». زنی با پیراهن سادهی خاکستری که سه سال پیش با «کامیار رادفر» ازدواج کرده بود، اما هنوز در چشم مادرشوهرش نه عروس بود، نه همخانواده؛ فقط دختری بیاصلونسب از شهری کویری که زیادی خوششانس بوده.
رها کنار آشپزخانه ایستاده بود و سینی چای را نگه داشته بود. مهتاب رادفر، مادر کامیار، با صدایی که حتی از تیغ جراحی هم تمیزتر میبرید گفت: «چای را بده به نازنین. امشب خبرنگارها هستند، نمیخواهم کسی فکر کند پسرم با خدمتکار خانه ازدواج کرده.»
نازنین، دختر یکی از شرکای خانواده، لبخند زد و سینی را از دست رها گرفت. انگشتانش عمداً روی دست رها فشار آورد و آرام گفت: «بعضیها هرچقدر هم لباس خوب بپوشند، بوی فقرشان میماند.»
رها فقط نگاهش کرد. نه گریه کرد، نه جواب داد. همین سکوتش بیشتر خشمشان را برمیانگیخت. کامیار از دور دید، اما وانمود کرد مشغول صحبت با سرمایهگذارهاست. او همیشه همینطور بود؛ نه ظالمترین، اما مفیدترین ابزار ظلم. مردی که برای راحتی خودش حقیقت را نمیدید.
آن شب قرار بود سند شراکت بزرگی امضا شود؛ قراردادی با یک صندوق سرمایهگذاری مرموز به نام «آفتاب شرق». هیچکس نمیدانست مالک اصلی صندوق کیست. فقط میدانستند اگر این قرارداد بسته شود، رادفرها دوباره از بدهیهایی که پنهان کرده بودند بیرون میآیند.
در میان همهمه، مهتاب لیوانی شربت به دست رها داد و گفت: «ببر برای آقای دکتر سامانی. حواست باشد نریزی. تو که در کارهای مهم استعداد خرابکاری داری.»
رها لیوان را گرفت، اما نگاهش روی دست مهتاب مکث کرد؛ انگشتر زمردی که امشب پوشیده بود همان انگشتری بود که هفتهی قبل از گاوصندوق گم شده و قرار بود تقصیرش گردن رها بیفتد. رها چیزی نگفت. فقط وقتی از کنار آینهی بلند راهرو رد شد، در انعکاس آن چشمش به دوربین ریز مخفی افتاد که خودش سه روز پیش در قاب چوبی کار گذاشته بود.
همان لحظه پیام کوتاهی روی گوشی سادهاش آمد: «پروندهی بندر آماده است. امشب اگر اشاره کنی، همهچیز فرو میریزد.»
رها گوشی را خاموش کرد و لبخندی بسیار کوچک زد. هنوز وقتش نبود. انتقام او قرار نبود فریاد باشد؛ قرار بود مثل نمک در آب حل شود و روزی که تشنگی همه را دیوانه کرد، طعمش را بفهمند.