فردای حراج، روزنامههای وابسته به مهرگان نوشتند: «زنی ناشناس با ادعای دروغین، مراسم خیریه را بر هم زد.» در فضای مجازی حسابهایی تازه ساختهشده، عکسهای قدیمی رها را منتشر کردند؛ عکسهایی که او با لباس کار در آرشیو اسناد ایستاده بود. زیرشان مینوشتند: «عروس طماع»، «مرمتکار متوهم»، «وارث تقلبی».
سامان به اتاق رها آمد؛ نه برای عذرخواهی، برای معامله. «اگر امضا کنی که ادعایت را پس میگیری، مادرم اجازه میدهد در همین خانه بمانی. من هم طلاق نمیدهم. آبرویت حفظ میشود.»
رها لباسهایش را در چمدان کوچک میگذاشت. «آبرویی که با اجازه مادرت بماند، آبرو نیست؛ قلاده است.»
سامان صدایش را پایین آورد. «تو نمیدانی با چه کسانی طرفی. مهرگان فقط یک خانواده نیست. یک شبکه است.»
رها زیپ چمدان را بست. «من هم فقط یک زن تحقیرشده نیستم.»
او از عمارت بیرون رفت و به کارگاه قدیمی مرمت بازگشت؛ جایی که گرد کاغذ و بوی چسب استخوانی هنوز آرامش میداد. داوود ساعی آنجا منتظرش بود. اسناد اصلی دزدیده نشده بودند؛ پوشه حراج فقط نسخه فریب بود. رها از لحظهای که رنگ سامان را با دیدن دستبند دیده بود، به خطر پی برده و با داوود نقشه کشیده بود. دزد اسناد، در حقیقت برای مهرگانها کار میکرد و حالا با نسخههای جعلی گرفتار شده بود.
رها انتقامش را با فریاد شروع نکرد. او میدانست خاندانهایی مثل مهرگان با رسوایی یکشبه نمیمیرند؛ پوست عوض میکنند. باید ریشههایشان را خشک کرد.
قدم اول، کارخانه پارچه مهرگان بود. رها با نام مستعار «نقره» با کارگران تماس گرفت و از آنان خواست قراردادهای ناعادلانه، رسیدهای پرداختنشده و پیامهای تهدید مدیران را جمع کنند. قدم دوم، بانک «سپهر نو» بود که سهامدار پنهانش بانو افسانه بود؛ رها اسناد وثیقههای غیرقانونی بندر را از آرشیو شهرداری بیرون کشید. قدم سوم، خود سامان بود.
سامان همیشه فکر میکرد رها ساده است، چون در بحثها بلند حرف نمیزد. نمیدانست رها سه سال هر جمله تحقیرآمیز، هر تماس نیمهشب، هر ملاقات مشکوک در اتاق کار بانو افسانه را با حافظهای سرد ثبت کرده است. او رمز گاوصندوق را نمیدانست، اما میدانست بانو افسانه هنگام وارد کردن رمز، ناخن انگشت میانیاش را روی عدد آخر مکث میدهد. میدانست نیلا هر بار پیش از سفر به خارج، یک کیف خاکستری از دفتر حقوقی میگیرد. میدانست سامان دروغ میگوید وقتی گوش چپش را لمس میکند.
یک هفته بعد، نیلا پیامی ناشناس دریافت کرد: «اگر میخواهی سهمت از وصیت پدرت قبل از مادرت به دستت برسد، امشب تنها بیا.»
نیلا آمد. رها پشت پنجره کافهای متروک نشست و گوش داد. نیلا با مردی از دفتر حقوقی بحث میکرد. صدای ضبطشده واضح بود: آتشسوزی آذرنیاها تصادفی نبوده؛ پدر سامان و افسانه، برای تصاحب بندر، اسناد ایمنی انبار را دستکاری کرده بودند. کودک زندهمانده را خدمتکاری فراری داده بود. افسانه سالها دنبال او گشته، اما مادر رها با هویتی تازه پنهانش کرده بود.
وقتی نیلا رفت، رها لرزید. انتقام دیگر فقط بازپسگیری مال نبود. پشت همه تحقیرها، خون مادرش ایستاده بود.
داوود گفت: «حالا میتوانیم شکایت کیفری کنیم.»
رها به فایل صوتی نگاه کرد. «نه هنوز. اگر فقط شکایت کنیم، بهترین وکیلها زمان میخرند. اول باید مردم بفهمند قصرشان روی استخوان چه کسانی ساخته شده.»
همان شب، صفحهای در اینترنت با نام «دفتر بندر سوخته» شروع به انتشار سند کرد: نه یکباره، بلکه قطرهقطره؛ هر سند همراه با تصویر یک کارگر، یک خانواده اخراجشده، یک اسکله فروختهشده. افکار عمومی بیدار شد. مهرگانها بیانیه دادند، تهدید کردند، تکذیب کردند. اما هر تکذیب، سند بعدی را دقیقتر میکرد.
و در عمارت، بانو افسانه فهمید دشمنش کسی نیست که فریاد میزند؛ کسی است که سالها چای ریخته و همه چیز را دیده است.