حراج در تالار قدیمی بندر برگزار شد؛ ساختمانی که روزگاری انبار ادویه آذرنیاها بود و اکنون نام مهرگان روی سردرش میدرخشید. بانو افسانه در میان خبرنگاران میچرخید و از «بازگرداندن میراث تاریخی به مردم» حرف میزد، در حالی که نگهبانانش اجازه نمیدادند کارگران اخراجشده کارخانه به در نزدیک شوند.
رها کنار ستون ایستاده بود. لباس ساده کرمرنگی پوشیده بود و دستبند نقرهای زیر آستینش پنهان بود. صدای پچپچ مهمانها را میشنید: «همان عروس فقیر است؟» «میگویند سامان از سر لجبازی گرفتش.» «بانو افسانه هیچوقت قبولش نکرد.»
مجری حراج، تابلویی سوخته را بالا برد؛ نقاشی نیمهویران از زنی با کودک در آغوش. بانو افسانه توضیح داد: «این اثر از آخرین داراییهای خاندان آذرنیاست. خوشحالیم که پس از سالها سرگردانی، در مجموعه مهرگان حفظ شده.»
رها قدمی جلو رفت. صدایش آرام بود، اما میکروفن نزدیک مجری آن را گرفت: «سرگردانی یا مصادره؟»
جمعیت برگشت. سامان با لبخند مصنوعی نزدیک شد و زیر دندان گفت: «خودت را جمع کن.»
رها به او نگاه نکرد. «این تابلو در فهرست اموال گمشده آتشسوزی ثبت شده. کسی حق فروشش را ندارد.»
بانو افسانه خندید؛ خندهای تمیز و سرد. «دخترم، تو مرمتکار بودی، نه حقوقدان. احساساتت را با سند اشتباه نگیر.»
در همین لحظه مردی مسن با عصا از میان جمعیت بیرون آمد. «اگر سند بخواهید، من آوردهام.» او «داوود ساعی» بود، وکیل بازنشستهای که سالها ناپدید بود. خبرنگاران او را شناختند؛ زمانی مشاور حقوقی آذرنیاها بود.
بانو افسانه برای یک ثانیه لبخندش را گم کرد. داوود پوشهای بالا گرفت. «بیستوپنج سال پیش، دختری از خاندان آذرنیا زنده ماند. بهدلیل تهدید جانی، هویتش پنهان شد. نشان نقرهای او تنها مدرک نبود؛ آزمایش خون، وصیتنامه مادرش و دفتر سهام بندر هنوز وجود دارد.»
همهمه در تالار پیچید. سامان بازوی رها را گرفت. «این بازی توست؟ تو از اول میدانستی؟»
رها برای نخستین بار دستش را از میان انگشتان سامان بیرون کشید. «نه. من فقط سه سال در خانه شما زندگی کردم و یاد گرفتم چطور لبخند بزنم وقتی کسی داراییام را به نام خودش میفروشد.»
داوود رو به جمعیت گفت: «نام واقعی او رها نیست. در شناسنامه محرمانه، او 'هیرادخت آذرنیا' ثبت شده؛ تنها وارث قانونی بخشی از بندر و سه شرکت وابسته که اکنون در اختیار مهرگانهاست.»
چراغهای تالار ناگهان خاموش شد. صدای شکستن شیشه آمد. وقتی نور اضطراری روشن شد، پوشه اسناد از دست داوود افتاده بود و مردی نقابدار بهسوی خروجی میدوید. سامان فریاد زد: «دزد را بگیرید!»
اما رها دید که نیلا، کنار پرده مخمل، تلفنش را خاموش کرد و لبخندی ریز زد.