هفت سال پیش، سحر در بایگانی یک درمانگاه قدیمی برای اولین بار نام «مهتاب» را دیده بود. روی برگه تولدش، به جای نام خانوادگی نادری، با جوهر کمرنگ نوشته شده بود: «سحر مهتاب، دختر لیلا مهتاب.» اما کنار آن مهر قرمزی خورده بود: «ابطال شده.» همان روز هم نفهمیده بود این نام، حقیقت است یا پوششی که کسی عمداً روی حقیقت کشیده؛ فقط فهمیده بود کسی خواسته نام «مهتاب» از زندگی او پاک شود.
زندگی او پر از ابطال بود. کودکیاش در پرورشگاهی دورافتاده گذشته بود؛ جایی که هر بار خانوادهای برای فرزندخواندگی میآمد، مدیر پرورشگاه به او نگاه میکرد و آه میکشید: «تو پروندهات مشکل دارد، عزیزم.» بعدها فهمید مشکل پرونده نبود؛ کسی پول داده بود تا او همیشه بینام بماند.
یک ماه پیش از ازدواج، وکیلی سالخورده به نام «سامان فرهمند» سر راهش سبز شد. مردی با عصای چوبی و چشمانی که انگار تمام رازهای شهر را در خود نگه داشته بود. او همان روز، در اتاق بایگانی درمانگاه خیریهای که سحر در آن کار میکرد، بیآنکه نامش را بلند بگوید، یک پوشه باریک روی میز گذاشت. سحر میان برگههای کمکهزینه درمان، قراردادهای اهدای دارو و رسیدهای قدیمی، برای لحظهای نشان نقرهای کوچکی را دید: هلالی مهتابی روی جادهای سفید، با عبارت «سپیدراه مهتاب» زیر آن. سامان آن برگه را زود بست، انگار هنوز وقت دیدن همه نامها نرسیده بود.
آن وقت سندهایی نشانش داد: خاندان مهتاب، صاحبان قدیمی شبکه بزرگ کاروانسراها، انبارهای دارویی و چند شرکت حملونقل دریایی. خاندان مهتاب سالها پیش پس از آتشسوزی مشکوک در ویلای شمالیشان از هم پاشیده بود. تنها وارث مستقیم، دختری نوزاد بود که ناپدید شد؛ دختری که در بعضی برگهها زیر نام لیلا پنهان شده بود و در بعضی گزارشهای سوخته، کنار نام دیگری فقط یک حرف باقی مانده بود: «ن».
سحر همان دختر بود.
اما سامان گفته بود: «برای گرفتن میراثت عجله نکن. کسانی که مادرت را نابود کردند هنوز نفس میکشند.» بعد مکث کرده بود؛ مکثی کوتاه اما سنگین، انگار نامی را قورت داده باشد. «یکی از آنها در خاندان رادمنش است.»
نام رادمنش آن روز بیمعنی به نظر میرسید، تا وقتی آرمان وارد زندگی سحر شد؛ مؤدب، مهربان، متفاوت از دیگر ثروتمندان. او به درمانگاه خیریهای که سحر در آن کار میکرد کمک مالی کرد، از تنهایی گفت، از فشار خانواده، از میل به ساختن زندگیای جدا. روزی که چک کمک مالی را آورد، گوشه سربرگ پروندههای درمانگاه دوباره همان نشان کوچک سپیدراه دیده میشد؛ این بار محو، پشت مهر دریافت کمک. سحر آن زمان خیال کرد فقط نام یک شرکت نیکوکار است. نمیدانست همان نشان، روزی به زنجیری دور گلوی رادمنشها تبدیل میشود.
سحر نمیدانست عشق آرمان واقعی است یا طراحیشده، اما پیشنهاد ازدواجش راهی به درون عمارت رادمنش باز میکرد؛ جایی که سامان باور داشت پاسخها در آن دفن شدهاند.
حالا سحر از عمارت رانده شده بود، اما بازی تازه شروع میشد.
او به هتل کوچکی در جنوب شهر نرفت؛ رانندهای با خودروی مشکی بینشان مقابلش ایستاد و در را باز کرد. داخل خودرو، سامان نشسته بود. گفت: «یک سال تحمل کردی. سختتر از آن بود که فکر میکردم.»
سحر چمدان را کنار پا گذاشت. «آنها مهر یشمی را بهانه کردند. چه کسی آن را برداشته؟»
سامان به راننده اشاره کرد. خودرو آرام از کنار خیابان خیس راه افتاد. هنوز چند متر دور نشده بودند که سحر از آینه بغل، چراغهای یک ماشین خاکستری را دید؛ دور، محتاط، اما ثابت.
سامان هم نگاهش را دنبال کرد. چهرهاش سخت شد. «آرمان.»
سحر لبخندی بیرنگ زد. «پس امشب فقط مرا از خانه بیرون نکردهاند. میخواهند بفهمند کجا میروم.»
راننده بیآنکه چیزی بپرسد، مسیرش را عوض کرد و وارد خیابان باریکی شد که چراغهای زرد مغازهها روی آسفالت خیس کش میآمد. ماشین خاکستری چند لحظه مکث کرد، بعد پیچید و پشت سرشان آمد.
سامان پوشهای به او داد. «پس باید سریعتر ببینی.»
داخل پوشه عکسهایی بود از «نیلوفر»، دخترخاله آرمان، که شب گذشته از راهروی خصوصی پرویندخت عبور میکرد. در عکس بعد، مهر یشمی در کیف نیلوفر دیده میشد. عکس سوم از زاویهای دورتر گرفته شده بود؛ نیلوفر کنار در اتاق مطالعه ایستاده بود و مردی پشت شیشه مات با او حرف میزد، مردی که فقط انگشتر عقیقش پیدا بود.
سحر عکس را نزدیکتر برد. روی بزرگنمایی گوشه تصویر، پشت مهر یشمی برای لحظهای از دهانه کیف پیدا بود؛ خطی تیره روی یشم سبز افتاده بود، شبیه هلالی وارونه که با نقش رسمی خاندان رادمنش فرق داشت. همان شکل شکسته، سرد و ناآشنا، به طرز عجیبی او را به خراش ظریف حلقه نقرهایاش یادآور شد.
سحر آهسته گفت: «پس میخواهند سرقت را گردن من بیندازند تا طلاق بگیرند.»
سامان سر تکان داد. «بیشتر از طلاق.»
خودرو ناگهان وارد زیرگذر شد. صدای باران برای چند ثانیه قطع شد و فقط غرش لاستیکها روی زمین نمناک شنیده میشد. سامان از میان پوشه، کپی قراردادی بیرون کشید و آن را روی زانوی سحر گذاشت. سربرگ قرارداد، مهر خاندان رادمنش را داشت و پایین آن نام پروژه با حروف درشت آمده بود: «واگذاری و تأمین مالی بندر خشک رادمنش.»
کنار کپی قرارداد، یک برگه چاپی دیگر هم بود؛ برنامه مراسم فردا، با عبارت «امضای زنده و پخش عمومی برای سهامداران»، و تصویر یک صفحه بزرگ که شمارش معکوس روی آن طراحی شده بود. سحر به عددهای خشک و بیرحم خیره شد؛ انگار غرور خاندان رادمنش را قرار بود با نور آبی یک نمایشگر بسنجند.
سامان گفت: «فردا قرارداد واگذاری بندر خشک رادمنش امضا میشود. پرویندخت ماههاست برای زنده نگه داشتن این پروژه به پول احتیاج دارد. بانکها عقب کشیدهاند، طلبکارها نزدیک شدهاند، و اعتبار خاندانشان فقط روی کاغذ مانده.»
سحر نگاهش را از آینه برنداشت. ماشین خاکستری هنوز پشت سرشان بود. «و مهر یشمی؟»
«برای تثبیت اختیار خانوادگی لازم است. بدون آن، بعضی امضاها قابل اعتراض میشود. آنها برای گرفتن وام از کنسرسیومی که نمیشناسند، نیاز به مهر دارند.»
سحر صفحه بعد را ورق زد. این بار همان نشان نقرهای را دید: هلال مهتابی روی جاده سفید. اما نام کاملش دیگر پنهان نبود.
«کنسرسیوم سپیدراه مهتاب.»
انگشت سحر روی کاغذ مکث کرد. همان نشانی که سالها پیش در درمانگاه دیده بود. همان نشانی که زیر مهر کمک مالی پنهان شده بود. همان نامی که آرامآرام دور زندگیاش خط کشیده بود، بیآنکه خودش بداند.
سامان گفت: «نمیدانند کنسرسیوم متعلق به توست.»
سحر پوشه را بست. بیرون، شهر زیر باران میدرخشید و آدمها با عجله از کنار هم میگذشتند، بیخبر از جنگی که در عمارتهای بالای شهر آغاز شده بود. ماشین مشکی از زیرگذر بیرون آمد و ناگهان به سمت راست پیچید. راننده چراغها را خاموش و دوباره روشن کرد؛ علامتی کوتاه. در انتهای خیابان، یک ون سفید از پارک درآمد و بین آنها و ماشین خاکستری قرار گرفت.
سحر پرسید: «آدمهای تو هستند؟»
سامان گفت: «آدمهای تو.»
این کلمه، «تو»، هنوز برای سحر سنگین بود. یک عمر به او گفته بودند هیچکس را ندارد، هیچ نامی پشت سرش نیست، هیچ خانهای به انتظارش نمانده. حالا در تاریکی شهر، ماشینهایی بینشان برای محافظت از او مسیر عوض میکردند.
سامان پوشه دوم را باز کرد. داخلش کپی شناسنامهای قدیمی، عکس زنی جوان با چشمهایی شبیه سحر، و گزارشی از آتشسوزی ویلای شمالی بود. گوشه عکس، نام «لیلا مهتاب» با خطی لرزان نوشته شده بود؛ اما پشت عکس، با جوهر کمرنگتر، فقط یک جمله مانده بود: «این یکی را لیلا نگه داشت.»
سحر نفسش را آهسته بیرون داد. «زنی که در پرونده مادر من نوشتهاند.»
چیزی در صورت سامان شکست؛ نه آنقدر که بتوان اسمش را گریه گذاشت، نه آنقدر کم که دیده نشود. انگشتان پیرش روی لبه پوشه سفت شد، انگار نامی را که سالها دفن کرده بود دوباره زیر ناخنهایش حس کرده باشد.
سامان گفت: «لیلا فقط وارث نبود. او میخواست املاک خاندان مهتاب را از دست شبکهای بیرون بکشد که پشت قراردادهای جعلی پنهان شده بود. کاروانسراها، انبارهای دارویی، مسیرهای دریایی… همهشان برای بعضیها بیش از اندازه ارزش داشتند.»
ماشین خاکستری پشت ون سفید گیر افتاده بود، اما هنوز دور نشده بود. راننده دوباره پیچید و وارد خیابانی شد که دو طرفش ساختمانهای نیمهکاره بالا رفته بودند.
سامان ادامه داد: «بعد از آتشسوزی، همه چیز را مرگ تصادفی اعلام کردند. اما نوزاد ناپدید شد. کسی باید تو را از آن خانه بیرون برده باشد. کسی که هنوز نامش را نمیدانیم.»
سحر به حلقه در دستش نگاه کرد؛ همان خراش هلالی ظریف زیر نور کم کابین برق زد. «و همان کسی حلقه را فرستاد؟»
«احتمالاً. یا کسی که از او باقی مانده.»
برای چند ثانیه سکوت کردند. فقط صدای راهنما و باران بود.
سحر دوباره پوشه را باز کرد. میان عکسها، چند تصویر تازه از یک صفحه پیامرسان چاپ شده بود؛ شماره بارنامههای قدیمی، نام اسکلههای متروک، و ردیفی از کدهای دارویی که کنار بعضیشان مهر «امحاء شده» خورده بود. سامان با نوک انگشت روی یکی از کدها زد.
«اینها را نگه دار. سپیدراه فقط اسم یک کنسرسیوم نیست. مسیرهای قدیمی حمل دارو، انبارهای شمال، بارنامههای بندر خشک… همهشان هنوز رد به جا گذاشتهاند. اگر روزی خواستی بفهمی قراردادهای رادمنش از کجا شروع شده، باید این شمارهها را دنبال کنی، نه حرفهایشان را.»
سحر گفت: «پس فردا فقط سقوط مالیشان نیست.»
سامان نگاه کوتاهی به او انداخت. «فردا در را باز میکنی. پشت آن، چیزهای بدتری مانده.»
سحر صفحه برنامه مراسم فردا را بالا آورد؛ امضای زنده، دوربینها، سهامداران، نمایشگر اصلی، شمارش معکوس. همه چیز بیش از اندازه مرتب بود؛ مثل صحنهای که برای تحقیر او چیده باشند. اما همین صحنه میتوانست تبدیل به جایگاه اعتراف شود.
سحر گفت: «میخواهم فردا قرارداد را امضا کنند.»
سامان متعجب نگاهش کرد. «با مهر دزدیدهشده؟»
«بله. بگذار فکر کنند من شکستهام. بگذار همهشان اثر انگشتشان را روی دروغ بگذارند.»
سامان لبخند کمرنگی زد. «درست شبیه...» جملهاش ناتمام ماند. بعد آهستهتر گفت: «درست شبیه زنانی حرف میزنی که نگذاشتند نام مهتاب کاملاً دفن شود.»
این جمله سحر را لرزاند. نام مادرش همیشه مثل پنجرهای بسته بود؛ حتی حالا هم پشت شیشهاش مه نشسته بود. پرسید: «مادرم واقعاً به دست رادمنشها کشته شد؟»
سامان سکوت کرد. خودرو از کنار دیوار بلند یک کارخانه متروکه گذشت. چراغهای ماشین خاکستری دیگر در آینه مستقیم دیده نمیشد، اما سحر میدانست آرمان به این سادگی رها نمیکند.
سامان آرام گفت: «نه همهشان. اما کسی که دستور داد، هنوز در آن خانه هر شب روی صندلی صدر میز شام مینشیند.»
چهره پرویندخت در ذهن سحر جان گرفت؛ زن مغروری که همیشه عطر یاس میزد و لبخندش بوی خاک سرد میداد.
سحر دستش را مشت کرد. «پس فردا، اولین سنگ قبر غرورش را میگذاریم.»
در همان لحظه، تلفن سامان زنگ خورد. او گوش داد و رنگش پرید. تماس را قطع کرد و گفت: «ون نتوانست زیاد نگهش دارد. آرمان از مسیر پشتی آمده. ممکن است فهمیده باشد تو آن زنی نیستی که وانمود میکردی.»
سحر به آینه خودرو نگاه کرد. در فاصلهای دور، چراغهای همان ماشین خاکستری زیر باران دوباره پیدا بود.
آرمان واقعاً تعقیبشان میکرد.