باران از لبههای شیروانی عمارت «رادمنش» مثل نخهای نقرهای میریخت و حیاط سنگی را به آینهای سرد تبدیل کرده بود. «سحر نادری» با چمدانی کهنه پشت در بزرگ ایستاده بود؛ همان دری که یک سال پیش، وقتی به عقد «آرمان رادمنش» درآمد، از آن عبور کرده و فکر کرده بود وارد خانهای شده که شاید بالاخره نام خانواده را جای زخمهای کودکیاش بگذارد.
اما عمارت رادمنش خانه نبود؛ دادگاهی بود که هر صبح حکم تازهای علیه او صادر میکرد.
در تالار ورودی، قاب آینهی قدی میان دو شمعدان برنجی میدرخشید. باران روی شیشههای بلند میکوبید و نور لوسترها را میلرزاند. سحر هر بار از برابر آن آینه میگذشت، حس میکرد چیزی در انعکاسش کم است؛ نه صورتش، نه لباسش، بلکه انگار سایهای که باید پشت سرش میایستاد، جا مانده بود. آن شب هم برای لحظهای کوتاه، آینه تالار همه را نشان داد—خدمتکارها، پلهها، چین دامن پرویندخت—جز خط روشن شانههای سحر را که دیرتر از خودش در شیشه ظاهر شد.
مادرشوهرش، «پرویندخت»، با نگاه سرد از بالای پلهها گفت: «زن کسی که نتواند برای این خانواده نفعی بیاورد، باید یاد بگیرد کمتر دیده شود.»
خدمتکارها سرشان را پایین انداختند. هیچکس جرئت نکرد به سحر نگاه کند. آرمان، مردی که روزی دست او را گرفته و زیر لب گفته بود «به من اعتماد کن»، حالا کنار پنجره ایستاده بود و حتی چرخیدن صورتش را هم به زحمت میدیدند. از وقتی «بهرام رادمنش»، پدر قانونی و بزرگکننده آرمان، به بهانه بیماری از عمارت دور نگه داشته شده بود، پرویندخت بیرقیب حکم میراند؛ و درباره خون واقعی آرمان، همه در این خانه طوری سکوت میکردند که انگار سکوت هم ارثیهای خانوادگی است.
اتهام تازه ساده بود: گم شدن مهر قدیمی خاندان رادمنش، همان مهر یشمی که برای امضای قراردادهای مخفی خاندان استفاده میشد. پرویندخت آن را از صندوقچهاش نیافته بود و بیدرنگ انگشت اتهام به سوی سحر رفته بود. روی میز کنار پلکان، جای خالی مهر مثل زخمی سبز در مخمل تیره صندوقچه دیده میشد؛ همه میدانستند آن قطعه یشم، فقط ابزار امضا نبود، نشانی بود که هرکس آن را در دست میگرفت، میتوانست درهای بسته خاندان را باز کند.
سحر آرام گفت: «من به اتاق شما نرفتهام.»
«دروغ گفتن را هم مثل بیریشگی از کجا یاد گرفتهای؟» پرویندخت لبخند زد. «از پرورشگاه؟»
واژه مثل سیلی روی صورت سحر نشست. پرورشگاه. کلمهای که همه در این خانه برای کوچک کردنش به کار میبردند. نمیدانستند همان پرورشگاه، فقط پردهای بود روی گذشتهای که خودش هم سالها از آن خبر نداشت.
آرمان بالاخره برگشت. چشمهایش خسته بود اما نه برای او. گفت: «سحر، اگر چیزی میدانی، بهتر است همین حالا بگویی.»
سحر به حلقه نقرهای ساده روی دستش نگاه کرد. نه گران بود، نه نشانی از عشق داشت؛ اما داخلش با خطی ریز حک شده بود: «وقتی زمان رسید، سکوتت شمشیر میشود.» کنار همان جمله، خراشی ظریف و تقریباً ناپیدا بود؛ هلالی باریک که اگر انگشت روی آن میکشیدی، مثل زخمی قدیمی زیر پوست فلز حس میشد. آن خراش از روز اول شبیه تزیین نبود؛ بیشتر شبیه باقیماندهی حرفی پاکشده بود، نامی که کسی خواسته باشد از فلز بتراشد و نتوانسته باشد کامل محوش کند. گاهی، درست وقتی در عمارت نامی از مادران مرده یا بچههای بینام به میان میآمد، حلقه آنقدر سرد میشد که بند انگشتش تیر میکشید.
این حلقه را زنی ناشناس شب قبل از ازدواج به دستش رسانده بود؛ با نامهای بیامضا که فقط یک جمله داشت: «عمارت رادمنش، کلید بازگشت توست.»
آن زن صورتش را زیر روسری تیره پنهان کرده بود و فقط هنگام رفتن، بیآنکه به سحر نگاه کند، زیر لب گفته بود: «این امانت را طبق وصیت رساندم. اگر روزی نام ناهید را شنیدی، به نوشتهی داخل حلقه اعتماد کن، نه به آدمهای این خانه.»
سحر آن جمله را هرگز برای کسی تکرار نکرده بود. یک بار، ماهها پیش، وقتی در آشپزخانه نام «ناهید» از دهان پیرترین خدمتکار لغزیده بود، پرویندخت لیوان بلورش را چنان محکم روی میز کوبیده بود که لب شیشه ترک برداشته بود. از آن روز، نام ناهید در عمارت مثل کبریتی خاموش اما آمادهی آتش گرفتن میان دیوارها مانده بود.
سحر یک سال سکوت کرده بود. هر توهین را بلعیده، هر تهمت را ثبت کرده، هر زمزمه پشت درها را به خاطر سپرده بود. او برای عشق نیامده بود؛ اول فکر میکرد آمده تا حقیقت مادر گمشدهاش را پیدا کند. بعد فهمید حقیقت، زیر میزهای شام اشرافی پنهان است؛ جایی که آدمها با دستمالهای ابریشمی خون را پاک میکنند.
پرویندخت فرمان داد چمدانش را بیاورند. «تا وقتی مهر پیدا نشود، تو در این خانه جایی نداری.»
سحر بیآنکه اشک بریزد، چمدان را گرفت. هنگام عبور از کنار آرمان، آرام گفت: «گاهی چیزی که گم میشود، مهر نیست. وجدان است.»
آرمان ابرو درهم کشید، اما چیزی نگفت.
سحر از در بیرون رفت. باران موهایش را خیس کرد. پشت سرش در سنگین عمارت بسته شد. اما در همان لحظه، حلقه نقرهای روی انگشتش دوباره سرد شد؛ سردیای تیز، مثل تماس یخ با استخوان. بر شیشه خیس تلفن همراهش، پیش از روشن شدن صفحه، لکهای آبیرنگ در انعکاس نور رعد شکل گرفت؛ هلالی کمرنگ، شبیه ماهی شکسته، و بعد ناپدید شد.
روی تلفن همراهش پیامی آمد از شمارهای ناشناس:
«بانو سحر، هیئت خاندان مهتاب آماده اجرای فرمان شماست. آیا زمان افشا فرا رسیده؟»
سحر به عمارت پشت سرش نگاه کرد؛ به پنجرههایی که مثل چشمهای مغرور به او خیره بودند.
برای نخستین بار پس از یک سال، لبخند زد.