دو روز بعد، خاندان کیانفر به سالن مزایدهای دعوت شدند که قرار بود سهام یک شرکت لجستیک دارویی را واگذار کند. عمو جلال مطمئن بود اگر آن شرکت را بخرد، مسیر انتقال داروهایش امنتر میشود. پروینخانم هم به سامان دستور داد در کنار مهناز بنشیند تا عکسهایشان در رسانهها منتشر شود و شایعه جدایی او از لیلا قوت بگیرد.
لیلا را هم بردند، اما نه بهعنوان همسر سامان؛ پروینخانم گفته بود: «وجودش بد نیست. مردم فکر میکنند خانوادهدوستیم.»
سالن پر از سرمایهداران و مدیران بانکی بود. لیلا با مانتویی خاکستری در ردیف آخر نشست. هیچکس به او نگاه نمیکرد. این نامرئی بودن، گرانبهاترین داراییاش بود.
مزایده شروع شد. جلال پیشنهادهای سنگین داد و هر بار با غرور به اطراف نگاه کرد. در لحظه پایانی، نمایندهای ناشناس از ردیف میانی مبلغی اعلام کرد که سالن را ساکت کرد؛ دو برابر رقم جلال. جلال خندید و گفت: «چه کسی پشت این پیشنهاد کودکانه است؟»
نماینده ایستاد و گفت: «بانو سایه.»
همهمه افتاد. نام بانو سایه، افسانهای در بازار بود؛ زنی که هیچکس چهرهاش را ندیده بود و گفته میشد با سرمایهاش میتواند سه بانک ورشکسته را زنده کند. جلال رنگ باخت. پروین زیر لب گفت: «او چرا باید با ما دربیفتد؟»
سامان برگشت و به لیلا نگاه کرد؛ نه با تردید، بیشتر با چیزی شبیه کشف دیرهنگام. لیلا اما سرش پایین بود و بند کیفش را صاف میکرد.
شرکت لجستیک از دست کیانفر خارج شد. این یعنی مسیر پنهانی داروهای قاچاق بسته میشد. جلال بعد از مزایده، در راهرو به سامان حمله کرد: «تو خبر داشتی؟ در خانهات موش داری!»
پروین ناگهان به طرف لیلا برگشت و سیلی محکمی به صورتش زد. «تو با چه کسی حرف زدی؟ هر چه بلاست از قدم توست!»
سالن ساکت شد. گونه لیلا سرخ شد، اما اشکی نیامد. سامان یک قدم جلو آمد، بعد ایستاد. همان مکث کوتاه کافی بود. لیلا لبخندی کمرنگ زد؛ لبخندی که به سامان فهماند چیزی در او برای همیشه بسته شد.
مهناز با تمسخر گفت: «اگر ناراحتی، میتوانی بروی. کسی جلویت را نگرفته.»
لیلا آهسته پاسخ داد: «میروم. اما نه دست خالی.»
آن شب، برای اولین بار، خانه مهرآذین بدون لیلا شام خورد. پروین فکر کرد او قهر کرده و برمیگردد. جلال گفت: «زنی مثل او جایی ندارد برود.»
اما در همان ساعت، در بلندترین طبقه برج سپهر، لیلا پشت میز چوب گردویی نشست. نادر شایگان پروندهها را مقابلش گذاشت. چند مدیر ارشد با احترام برخاستند.
نادر گفت: «خانم رادمنش، فقط دستور شما مانده. آیا مرحله افشا را شروع کنیم؟»
لیلا به پنجره نگاه کرد. شهر زیر پایش روشن بود و عمارت مهرآذین در دوردست مثل جعبهای تاریک دیده میشد. گفت: «نه هنوز. اول باید بدانم سامان در مرگ پدرم چه نقشی داشته.»
در همین لحظه، پیام ناشناسی به گوشیاش رسید: «اگر دنبال قاتل پدرتی، از کسی شروع کن که هر شب کنار تو میخوابید.»