صبح روز بعد، پروینخانم لیلا را به انبار طبقه پایین فرستاد تا برای مهمانی خیریه، رومیزیهای قدیمی را پیدا کند. انبار بوی چوب پوسیده و نفتالین میداد. لیلا چراغ را روشن کرد و میان صندوقها خم شد، اما به جای رومیزی، به دیوار پشت قفسهها نزدیک شد. آجر سوم از پایین لق بود. آن را بیرون کشید و یک فلش کوچک برداشت.
سه ماه بود که او مخفیانه حسابهای خاندان کیانفر را بررسی میکرد. آنها در ظاهر کارخانه داروسازی و زنجیره درمانگاههای خیریه داشتند، اما پشت پرده، داروهای تاریخگذشته را با بستهبندی نو به مناطق محروم میفرستادند و سودش را در حسابهای خارجی پنهان میکردند. بدتر از آن، چند پرونده مرگ کودکان بیمار با پرداخت رشوه بسته شده بود.
لیلا فلش را در جیب گذاشت. همان لحظه در باز شد. سامان وارد شد. صورتش خسته بود؛ انگار خودش هم از نقش وارث بیتصمیم خسته شده باشد.
گفت: «دیشب ناراحت شدی؟»
لیلا با آرامش پاسخ داد: «نه. عادت دارم.»
این جمله از هر گریهای تلختر بود. سامان قدمی جلو آمد. «من نمیخواهم تو را اذیت کنند، ولی اوضاع شرکت پیچیده است. اگر با مادرم مخالفت کنم، سهمم را قطع میکنند. جلال هم منتظر اشتباه من است.»
لیلا به چشمهای او نگاه کرد. در آنها بدی نمیدید، فقط ترس میدید؛ و گاهی ترس، از بدی خطرناکتر است. «پس تو هم سهمت را انتخاب کردی.»
سامان چیزی نگفت. گوشیاش زنگ خورد و نام مهناز روی صفحه افتاد. او تماس را جواب داد و از انبار بیرون رفت. لیلا برای اولین بار بعد از ماهها آهی کشید. هنوز نمیدانست سامان قربانی است یا شریک؛ و همین تردید، سختترین بخش نقشه بود.
بعدازظهر، مهمانی خیریه در باغ شیشهای عمارت برگزار شد. خبرنگاران محلی آمده بودند، پزشکان لبخند میزدند و پروینخانم با لباس یشمی، درباره «مسئولیت اجتماعی» سخنرانی میکرد. لیلا در گوشه باغ ایستاده بود و لیوانهای شربت را پر میکرد.
ناگهان مردی میانسال با کت خاکستری وارد شد؛ نادر شایگان، وکیل محرمانه بنیاد سایه. هیچکس نمیدانست او برای لیلا کار میکند. او مستقیم به سمت عمو جلال رفت و با صدای بلند گفت: «تبریک میگویم. قرارداد انتقال زمینهای شمال نهایی شد. فقط یک مشکل کوچک هست؛ امضای شما روی نسخهای ثبت شده که مالک واقعیاش هنوز معرفی نشده.»
چهره جلال لحظهای پرید. «مالک واقعی؟ این زمینها سالهاست در اختیار ماست.»
نادر لبخند زد. «در اختیار، بله. اما در مالکیت، خیر.»
پروینخانم نزدیک شد. سامان ابرو در هم کشید. خبرنگاران بو کشیده بودند. مهناز آهسته گفت: «این بازی کیست؟»
نادر پاکتی روی میز گذاشت. روی مهر پاکت، نشان نقرهای برجسته بود: یک پرنده با بالهای بسته.
لیلا از دور نگاه میکرد. هیچکس نفهمید چرا انگشتانش برای نخستین بار دور لیوان شربت محکم شد. نمایش آغاز شده بود.