دو هفته بعد، عمارت رادمان برای جشن سالگرد تأسیس شرکت آماده شد. خبرنگاران، سرمایهگذاران و مدیران دولتی دعوت بودند. فرهاد میخواست با اعلام یک قرارداد بزرگ صادراتی، شایعه مشکلات بانکی را خاموش کند. سودابه هم میخواست در همان مراسم، بهعنوان عروس آینده خانواده، بدرخشد.
آوا در این مدت از سوراخی پشت کتابخانه مهدخت، وصیتنامه را بیرون کشیده بود؛ سندی زردشده که نشان میداد خاندان مهران نهتنها در داراییهای رادمان سهم داشته، بلکه در صورت اثبات خیانت مدیریتی، حق بازپسگیری کامل خط تولید داروهای حیاتی را دارد. اما سند کافی نبود. دادگاه سند میخواست، مردم حقیقت میخواستند، و فرهاد نابودی میخواست برای هر کسی که راهش را سد کند.
آوا به کمک سامان، که حالا حقیقت هویتش را میدانست، یک آزمایشگاه کوچک و مخفی در حاشیه شهر راه انداخت. نمونههایی که او ماهها از انبار رادمان برداشته بود، نشان میدادند داروی جدید شرکت، همان فرمول ناقص و خطرناکی است که سه سال پیش تقصیرش را گردن مهرآبی انداخته بودند. اما آخرین مدرک، اعتراف فرهاد بود.
شب جشن، آوا میکروفونهای مخفی را در گلدانهای تالار و پشت قابهای نقاشی کار گذاشت. دلش نمیلرزید؛ دستهایش مانند همیشه آرام بود. او آموخته بود انتقام وقتی عجول باشد، شبیه زخم تازه خون میدهد، اما وقتی صبور باشد، مثل ریشه زیر سنگ رشد میکند.
پیش از شروع مراسم، سودابه آوا را به انباری کشاند. در را بست و گفت: «تو کی هستی؟»
آوا نگاهش کرد. «کسی که لباسها را اتو میکند.»
سودابه سیلی زد. صدایش خشک و کوتاه بود. «با من بازی نکن. دیشب دیدمت که از اتاق پیرزن بیرون آمدی. آن انگشتر آبی کجاست؟ میدانی اگر فرهاد بفهمد، همان بلایی را سرت میآورد که سر دختر مهران آورد؟»
آوا گونه سرخش را لمس کرد. «پس تو میدانی چه بلایی سر او آمد.»
سودابه لحظهای جا خورد، اما غرورش نگذاشت عقب برود. «همه میدانند. بعضیها فقط عاقلترند و سکوت میکنند.»
آوا آرام گفت: «سکوت همیشه نجات نمیدهد. گاهی فقط زمان مرگ را عقب میاندازد.»
در همان لحظه در باز شد. نیما پشت در بود. معلوم نبود چقدر شنیده است. چهرهاش سفید شده بود. سودابه فوراً لبخند ساخت. «نیما جان، این خدمتکار گستاخ—»
نیما حرفش را برید. «برو بیرون.»
سودابه با ناباوری گفت: «چی؟»
«گفتم برو.»
وقتی سودابه رفت، نیما به آوا نگاه کرد. «تو دنبال چه هستی؟ پول؟ انتقام از پدرم؟»
آوا پاسخ نداد.
نیما نزدیکتر آمد. «اگر چیزی درباره مرگ لیان مهر میدانی، به من بگو. من… من آن شب صدای دعوای پدرم را شنیدم. سالهاست کابوس میبینم، اما هیچکس چیزی نمیگوید.»
برای نخستین بار در نگاه نیما، آوا کودکی را دید که زیر نام خانوادگیاش دفن شده بود. او میتوانست همان لحظه حقیقت را بگوید؛ میتوانست بگوید من همان زنی هستم که پدرت کشت و نکشت. اما هنوز یک مهره مانده بود.
آوا فقط گفت: «امشب خوب گوش کن، آقای رادمان.»
در اوج مراسم، فرهاد پشت تریبون رفت. لبخندش مطمئن بود. گفت: «خاندان رادمان همیشه با شرافت، سلامت مردم را بر سود ترجیح داده است.»
همان لحظه صفحه بزرگ پشت سرش خاموش و روشن شد. بهجای ویدئوی تبلیغاتی، صدای ضبطشده فرهاد در اتاق کار پخش شد: «داروی ناقص را از مسیر مهرآبی رد کنید. مردم اسم رادمان را نباید ببینند. دختر مهران اگر زنده ماند، رودخانه کار را تمام میکند.»
تالار یخ زد. خبرنگاران گوشیها را بالا گرفتند. فرهاد به سمت سیستم صدا دوید، اما صدای دیگری پخش شد؛ صدای سودابه در انباری: «همان بلایی را سرت میآورد که سر دختر مهران آورد.»
سودابه جیغ کشید: «این ساختگی است!»
اما درهای تالار باز شد و مأموران با حکم ورود آمدند. سامان، با روپوش سفید، کنار مأمور دادستانی ایستاده بود و جعبه نمونههای آزمایشگاهی را در دست داشت. نیما به پدرش نگاه کرد، نه مثل وارث، بلکه مثل قاضی زخمی.
فرهاد میان همهمه چشمش به آوا افتاد. برای اولین بار او را دید؛ نه خدمتکار، نه سایه، بلکه زنی که از دل پرونده مردهها برگشته بود. لبهایش لرزید: «تو…»
آوا انگشتر آبی را از زیر یقه بیرون آورد. صدای فلاش دوربینها مثل رعد پیچید.