فردای آن شب، فرهاد رادمان آوا را به اتاق کارش خواست. اتاق بوی چرم کهنه، سیگار گران و اسناد پنهان میداد. او پشت میز عظیمش نشست و بدون مقدمه گفت: «مادرم دیشب بعد از دیدن تو تب کرد. نمیدانم چه بازیای راه انداختهای، اما اگر گذشتهای داری، همین امروز از خانه من میروی.»
آوا آرام ایستاد. «من فقط خدمتکارم، آقا.»
فرهاد پوزخند زد. «همه کسانی که میگویند فقط چیزی هستند، معمولاً چیزی بیشترند.» سپس پوشهای روی میز انداخت. «تحقیق کردهام. اسم قبلیات ثبت نشده، ازدواجت سند درست ندارد، شوهرت معلوم نیست کجا دفن شده. تو مثل لکهای هستی که از آب بیرون آمده.»
آوا به پوشه نگاه نکرد. «لکهها گاهی حقیقت را نشان میدهند.»
چشم فرهاد تنگ شد. قبل از آنکه جواب دهد، در باز شد و نیما وارد شد. «پدر، بانک شرق تماس گرفت. حسابهای صادراتی به مشکل خورده. میگویند امضای مالکیت یکی از زیرمجموعهها باطل است.»
فرهاد رنگ باخت، اما سریع خودش را جمع کرد. «اشتباه اداری است.»
آوا سینی چای را برداشت و از اتاق بیرون رفت. در راهرو، نفسش را آرام بیرون داد. مشکل اداری نبود. اولین سنگ دومینو بود که خودش، شش ماه قبل، با یک امضای دیجیتال و نامهای ناشناس به بانک انداخته بود.
سه سال پیش، وقتی از رودخانه بیرون کشیده شد، نیمهجان بود و تنها کسی که او را پنهان کرد، «سامان»، پزشک جوان درمانگاه بندر بود؛ مردی که گمان میکرد زنی بینام را از مرگ نجات داده، نه وارث گمشده یک خاندان را. لیان آن زمان فهمید اسناد اصلی پدرش نابود نشده؛ بخشی از آنها در دیوار قدیمی آزمایشگاه مهرآبی پنهان بود، پشت کاشیای که مادرش همیشه با انگشت لمس میکرد. او هویت خود را دفن کرد، نام آوا را برداشت، و به خانه دشمن آمد؛ نه برای فریاد، بلکه برای شنیدن تمام دروغهایی که قاتلان وقتی خیال میکنند کسی نمیشنود، بر زبان میآورند.
آن شب، آوا به اتاق مهدخت رفت. پیرزن روی تخت نیمهنشسته بود. چراغ خواب، چهرهاش را مثل کاغذ نازک کرده بود.
مهدخت گفت: «فکر میکردم مردهای.»
آوا در را بست. «خیلیها همین را میخواستند.»
«تو لیانی؟»
سکوت اتاق، پاسخ را پیش از زبان داد.
مهدخت اشک ریخت. «پدرت… او بیگناه بود. من دیر فهمیدم. فرهاد و شریکش سندها را عوض کردند. داروی تقلبی از کارخانه شما بیرون نیامد؛ از خط تولید پنهان رادمان بود. آتشسوزی هم برای پاک کردن ردها بود.»
آوا نزدیک شد. «چرا هیچوقت نگفتید؟»
پیرزن انگشتر آبی را از انگشتش درآورد و کف دست آوا گذاشت. «چون نوهام را تهدید کردند. نیما آن زمان کودک نبود، اما بیگناه بود. فرهاد گفت اگر حرف بزنم، او را هم قربانی میکند. من ترسو بودم.»
آوا به سنگ آبی نگاه کرد؛ همان نماد قدیمی که پیش از ادغام اجباری، بین دو خاندان مهران و رادمان مشترک بود. مهدخت با دست لرزان به دیوار پشت کتابخانه اشاره کرد. «وصیتنامه واقعی پدربزرگت آنجاست. اگر آن را پیدا کنی، میفهمی مالکیت بخشی از رادمان همیشه حق مهرانها بوده. اما مراقب باش… در این خانه دیوارها هم برای فرهاد خبر میبرند.»
پشت در، سایهای کوتاه تکان خورد. آوا چرخید، اما راهرو خالی بود. فقط صدای دور شدن قدمهایی سبک میآمد؛ قدمهایی که شبیه سودابه بود.