باران آن شب طوری بر شیشههای عمارت «رادمان» میکوبید که انگار آسمان هم میخواست وارد خانه شود و چیزی را پس بگیرد. در تالار مرمرین، مهمانها با لباسهای براق و لبخندهای تمرینشده جمع شده بودند تا نامزدی «نیما رادمان»، وارث کارخانههای دارویی رادمان، با «سودابه شایان» اعلام شود؛ دختری از خانوادهای همپیمان، با گردنبندی از الماس و صدایی که همیشه کمی بلندتر از حقش بود.
در گوشه تالار، زنی با پیراهن خاکستری خدمتکارها، سینی لیوانهای شربت را بیصدا حمل میکرد. نامش را همه «آوا» میدانستند؛ همان زن بیوهای که سه سال پیش، با یک چمدان کوچک و چشمانی بینور، بهواسطه مدیر خانه استخدام شده بود. کسی نمیپرسید چرا دستهایش با ظرافت یک نوازنده حرکت میکند، چرا وقتی گزارشهای مالی روی میز میماند، نگاهش در یک ثانیه خطاهای حسابداری را شکار میکند، یا چرا هر بار نام «لیان مهر» به میان میآمد، لبهایش بیحرکت میماند اما انگشتانش روی سینی سرد میشد.
لیان مهر نامی بود که باید مرده میبود. سه سال قبل، روزنامهها نوشته بودند دختر کوچک خاندان مهران، وارث اصلی آزمایشگاههای «مهرآبی»، پس از رسوایی جعل مجوز دارویی و آتشسوزی انبار، در رودخانه افتاده و ناپدید شده است. همان رسوایی بود که شرکت مهرآبی را بلعید و داراییهایش را به قیمت هیچ به رادمان رساند. همان شب، پدر لیان سکته کرد، مادرش زبان از دست داد، و جهان باور کرد دخترِ خجالتی و کتابخوانِ مهرانها یا فرار کرده یا غرق شده است.
آوا لیوانی را مقابل نیما گرفت. نیما، بیآنکه نگاهش کند، گفت: «مراقب باش نریزی. امشب آینده این خانواده ساخته میشود.»
آوا سرش را پایین آورد. «چشم، آقا.»
سودابه خندید و با ناخنهای سرخش به آستین آوا زد. «این یکی خیلی بیصداست. آدم گاهی فکر میکند روح است. نیما، بعد از عروسی عوضش کنیم. از قیافهاش غم میبارد.»
جمعی خندیدند. آوا لبخند نزد. فقط نگاهش برای یک لحظه از صورت سودابه گذشت و روی قاب طلایی بزرگی نشست که در آن «فرهاد رادمان»، پدر نیما، با دست بر شانه پسرش ایستاده بود؛ مردی که همه او را ناجی صنعت دارو مینامیدند.
همان لحظه پیرزنی نحیف با ویلچر وارد تالار شد: «مهدخت رادمان»، مادر فرهاد. مهمانها سکوت کردند. مهدخت سالها بود کمتر حرف میزد، اما هنوز مهر خانوادگی روی انگشتش میدرخشید؛ انگشتری با سنگ آبی کمیاب که فقط به سرپرست حقیقی خاندان داده میشد.
چشمهای پیرزن میان جمعیت چرخید و ناگهان روی آوا ثابت ماند. دستش لرزید. لیوانی از سینی آوا افتاد و روی مرمر شکست.
سودابه با تندی گفت: «بیعرضه!»
اما مهدخت، با صدایی خشدار، چیزی زمزمه کرد که فقط آوا شنید: «بالاخره برگشتی… دخترِ باران.»
آوا برای نخستین بار سرش را بالا آورد. در نگاهش دیگر سایه خدمتکار نبود؛ چیزی سردتر و قدیمیتر میدرخشید.