سه روز بعد، بازار سهام به هم ریخت. مقالهای تحقیقی با نام مستعار «سایهی باران» منتشر شد؛ مقالهای دربارهی قراردادهای جعلی، بیمهی آتشسوزی، و انتقال غیرقانونی مالکیت یک معدن لیتیوم که حالا قلب امپراتوری رادمان بود. نامی از رها نبود، اما هر جمله مثل کلیدی در قفل قدیمی میچرخید.
کامیار در دفتر شیشهای برج رادمان جلسه اضطراری گذاشت. برادرش «سامان» که همیشه در سایه مانده بود، با عصبانیت گفت: «گفتم آن دختر را همان روز اول بیرون کنید. آدمهای ساکت خطرناکاند.»
نیلوفر پوزخند زد. «او یک خدمتکار است. نهایتاً چند کاغذ دزدیده.»
کامیار مشت روی میز کوبید. «این چند کاغذ باعث شده بانک صادرات سرمایهگذاری را معلق کند. اگر سندهای اصلی رو شود، دادستانی وارد میشود.»
در همان لحظه، منشی خبر داد وکیلی به نام «آرمان یزدان» آمده و حکم موقت دادگاه دارد. آرمان وارد شد؛ جوانی آرام با عینک باریک و کیف چرمی. او برگه را روی میز گذاشت. «به موجب شکایت بنیاد باران، هرگونه انتقال دارایی مربوط به معدن کوهسپید تا بررسی اصالت اسناد متوقف میشود.»
کامیار خندید، اما صدایش ترک داشت. «بنیاد باران؟ آنها بیست سال پیش سوختند.»
آرمان گفت: «همه نه.»
سکوتی سنگین نشست. سامان به کامیار نگاه کرد. نیلوفر برای اولین بار رنگ باخت.
همان عصر، نیلوفر به خانه برگشت و مستقیم سراغ اتاق بانو مهتاب رفت. پیرزن کنار پنجره نشسته بود و با دستهایی لرزان شال میبافت. نیلوفر در را بست و گفت: «شما چیزی به آن دختر گفتید؟»
مهتاب جواب نداد.
نیلوفر نزدیکتر رفت. «مادر، اگر کامیار سقوط کند، همه سقوط میکنیم. حتی شما.»
مهتاب آهسته گفت: «من سالهاست سقوط کردهام، فقط دیر به زمین رسیدهام.»
نیلوفر خم شد و در گوش او گفت: «پس دعا کنید آن دختر رها باشد، نه کسی بدتر. چون اگر وارث باران زنده باشد، کامیار نمیگذارد نفس بکشد.»
پیرزن چشم بست. تصویر دختربچهای پنجساله در ذهنش جان گرفت؛ دختری با گردنبند نقرهای به شکل ابر، که شب آتشسوزی در آغوش رانندهی قدیمی فرار داده شد. مهتاب آن شب حقیقت را فهمیده بود، اما شوهرش تهدیدش کرده بود: اگر حرف بزنی، دختر را پیدا میکنیم.
نیمهشب، مهتاب شمارهای را گرفت که بیست سال در جعبهی خیاطی پنهان کرده بود. وقتی صدای رها آمد، پیرزن گریه نکرد. فقط گفت: «من شاهد بودم.»
رها پشت میز کارش در ساختمان بنیاد باران ساکت ماند. روی دیوار پشت سرش عکس پدر و مادرش بود. پرسید: «حاضرید شهادت بدهید؟»
مهتاب گفت: «بله. اما قبلش باید بدانی، امضای پدرت را کامیار جعل نکرد.»
رها نفسش بند آمد. «پس کی؟»
پیرزن زمزمه کرد: «کسی که هنوز تو او را نجاتدهندهی خودت میدانی.»