صبح فردا، همه کارکنان خانه را در آشپزخانه جمع کردند. کامیار با چهرهای برافروخته قدم میزد و نیلوفر مثل قاضیها روی صندلی بلند نشسته بود. نگهبانها تلفنها را گرفته بودند. تنها کسی که آرام چای مینوشید، رها بود.
کامیار گفت: «یکی از شما به سرور خانه دسترسی داشته. اگر تا ظهر اعتراف نکند، همه را تحویل پلیس میدهم.»
نیلوفر با لبخند سردی به رها نگاه کرد. «البته بعضیها بیشتر از بقیه انگیزه دارند. مخصوصاً کسی که خیال میکند سکوتش نجابت است.»
رها فنجان را پایین گذاشت. «من فقط پروندههای بانو مهتاب را مرتب میکنم.»
نیلوفر بلند شد و به طرف او آمد. کشیدهای آرام اما تحقیرآمیز به صورت رها زد. صدای سیلی از صدای تهدیدها بلندتر بود. «مرتب کردن پرونده؟ یا دزدیدن رازهای خانواده؟»
رها گونهاش را لمس کرد. همه منتظر بودند گریه کند، فریاد بزند، یا التماس کند. اما او فقط پرسید: «خانم نیلوفر، اگر حقیقت دزدی باشد، دروغ چه نام دارد؟»
پیش از آنکه نیلوفر پاسخ دهد، بانو مهتاب با عصایش وارد شد. پیرزن همیشه کمحرف بود، اما آن روز صدایش مثل تیغ در هوا نشست. «کافی است. هیچکس حق ندارد در خانهی من کسی را بزند.»
کامیار با بیحوصلگی گفت: «مادر، این مسئلهی امنیتی است.»
مهتاب چشم از رها برنداشت. «امنیت از جایی از بین رفت که شما مردها فکر کردید امضاهای مردهها صدا ندارند.»
کامیار خشکش زد. نیلوفر لبهایش را به هم فشرد. رها برای اولین بار فهمید پیرزن همهچیز را نمیداند، اما چیزی دیده که سالها از ترس دفنش کرده است.
ظهر، رها از خانه اخراج شد. نیلوفر شخصاً چمدان کوچک او را روی پلهها پرت کرد. «از امروز اگر نزدیک این عمارت دیده شوی، به جرم اخاذی بازداشتت میکنم.»
رها چمدان را برداشت و بیآنکه برگردد، از دروازه بیرون رفت. باران ریزی میبارید. رانندهها و خدمتکارها از پشت پنجره نگاهش میکردند. هیچکس نمیدانست ماشین مشکی بدون پلاکی که آنطرف خیابان توقف کرده، منتظر اوست.
در ماشین باز شد. مردی میانسال با کت سرمهای گفت: «خانم باران، جلسهی هیئت امنای بنیاد تا یک ساعت دیگر شروع میشود.»
رها سوار شد. صورتش هنوز از سیلی سرخ بود، اما چشمهایش مثل شیشهی خیس میدرخشید. «نه. اول به دفتر روزنامهی شرق نو برویم. وقتش است یک نفر از پروندهی معدن حرف بزند؛ اما نه با اسم من.»
مرد پرسید: «پس با چه اسمی؟»
رها از پنجره به عمارت رادمان نگاه کرد. «با اسم کسی که فکر میکنند مرده.»