خانهی مرمرینِ «رادمان» در شمال شهر، آنقدر روشن بود که هیچکس باور نمیکرد در اتاقهای پشتیاش تاریکی نفس میکشد. لوسترهای ایتالیایی، دیوارهای پوشیده از تابلوهای گران، و بوی همیشگی عود، برای مهمانها نشانهی اصالت بود؛ اما برای «رها ساعی» فقط بوی تحقیر میداد.
رها سه سال بود در آن خانه به عنوان منشی داخلی و مراقب پیرزن خاندان، «بانو مهتاب»، کار میکرد. او آرام حرف میزد، همیشه لباسهای سادهی خاکستری میپوشید، و وقتی «نیلوفر رادمان» عروس مغرور خاندان، مقابل مهمانها او را «دختر بیریشهی انبار» صدا میزد، فقط سرش را پایین میانداخت.
هیچکس نمیدانست رها هر شب، بعد از خاموش شدن چراغها، به زیرزمین قدیمی میرود و پشت قفسهی شرابهای خاکخورده، گاوصندوقی را باز میکند که اثر انگشت او را میشناسد. هیچکس نمیدانست او آخرین وارث رسمی «خاندان باران» است؛ خاندانی که بیست سال پیش با یک آتشسوزی ساختگی از صفحهی تجارت ایران حذف شد و اموالش، مثل گوشت قربانی، میان رادمانها و شریکانشان تقسیم شد.
آن شب، در جشن تولد هفتادسالگی بانو مهتاب، «کامیار رادمان» با لبخندی ساختگی جامش را بالا برد و گفت: «به سلامتی خانواده. تنها چیزی که پول نمیخرد، خون پاک است.»
مهمانها خندیدند. نیلوفر نگاهش را به رها دوخت و سینی شامپاین را عمداً به دست او کوبید. لیوانها افتادند و شراب روی فرش ابریشمی پاشید. نیلوفر با صدای بلند گفت: «آدم باید جای خودش را بداند. بعضیها حتی اگر کنار اشراف بایستند، بوی کوچه میدهند.»
رها خم شد تا شیشهها را جمع کند. تکهای شیشه کف دستش را برید. قطرهی خون روی فرش افتاد؛ درست کنار نقش آبیرنگی شبیه ابر. بانو مهتاب که از دور نگاه میکرد، ناگهان رنگش پرید. لبهایش لرزیدند و زیر لب گفت: «این نشان... ممکن نیست.»
رها سر بلند نکرد. آرام دستمالی روی خون گذاشت و زمزمه کرد: «گاهی فرشها چیزهایی را به یاد میآورند که آدمها فراموش کردهاند.»
همان لحظه، برق خانه برای سه ثانیه قطع شد. وقتی روشن شد، روی پردهی بزرگ سالن، به جای عکسهای خانوادگی، تصویری سیاهوسفید افتاده بود: سند انتقال یک معدن قدیمی از خاندان باران به شرکت رادمان، با امضایی که تاریخش دو روز بعد از مرگ صاحبان اصلی بود.
سالن در سکوت فرو رفت. کامیار فریاد زد: «کی این کار را کرد؟»
رها هنوز زانو زده بود. سرش پایین بود، اما لبخند کوچکی روی صورتش نشست. اولین مهره افتاده بود.