لیلا ـ یا همان لادن نیل ـ در اتاق طبقه بیستویکم هتل رو به دریا ایستاده بود. روی میز، پروندههایی چیده شده بود: انتقالات بانکی، گزارشهای پزشکی، صورتجلسات جعلی، و عکسی قدیمی از پدرش منصور فرهمند در کنار مردی جوانتر؛ «داریوش رادمنش»، پدر سامان.
آقای نیکزاد، وکیل کهنهکار خاندان نیلگون، گفت: «مدرک قتل هنوز کامل نیست. میتوانیم فساد مالیشان را افشا کنیم، اما برای پرونده پدرتان به اعتراف یا سند اصلی نیاز داریم.»
لیلا عکس را برداشت. «منصور فرهمند فقط کتابدار نبود، نه؟»
نیکزاد آه کشید. «او آخرین مدیر امانتدار صندوق نیلگون بود. پدربزرگ شما ثروت خاندان را بعد از انقلاب در صندوقی پنهان کرد تا به دست تاجران فاسد نیفتد. پدرتان هویت شما را مخفی نگه داشت چون داریوش رادمنش میخواست صندوق را تصاحب کند. بعد هم آتشسوزی کتابخانه اتفاق افتاد.»
لیلا چشمهایش را بست. بوی دودِ کودکی هنوز گاهی در خواب به سراغش میآمد؛ شبی که مادرش او را از پنجره بیرون داد و خودش برنگشت. همه گفته بودند حادثه بوده. حالا هر حادثه، دندانی پیدا کرده بود.
نیکزاد ادامه داد: «فرنگیس آن زمان نامزد داریوش بود. بعد از مرگ پدرتان، داریوش در پروندهای مشکوک سکته کرد و فرنگیس همه چیز را در اختیار گرفت.»
لیلا زمزمه کرد: «پس سامان فقط وارث غرور مادرش است، نه طراح اصلی.»
اما انتقام، اگر کور میشد، همان چیزی میشد که دشمن میخواست. لیلا تصمیم گرفت به جای ضربه مستقیم، رگهای پنهان را ببرد.
او پیشنهاد مشارکت موقت با رادمنش را پذیرفت؛ شرط گذاشت که تمام قراردادها، حسابها و مالکیتهای فرعی باید برای بررسی باز شوند. سامان که زیر فشار مناقصه بود، قبول کرد. فرنگیس مخالفت کرد، اما نمیتوانست بدون دلیل روشن جلوی پروژهای میلیاردی را بگیرد.
در هفتههای بعد، لادن نیل مثل سایه وارد اتاقهایی شد که روزی حتی به عنوان عروس خانواده حق ورود به آنها را نداشت. او به ظاهر مشاور بود، اما هر امضا را میخواند، هر مکالمه را به حافظه میسپرد و هر دروغ کوچک را کنار دروغ قبلی میگذاشت. کارکنانی که سالها از ترس اخراج سکوت کرده بودند، یکییکی به او نزدیک شدند. خدمتکاری که شب اخراج لیلا در عمارت بود، گفت فیلم اتهام خیانت را نوا با یک گروه تبلیغاتی ساخته. حسابدار پیر اعتراف کرد فرنگیس از حساب بنیاد خیریه کودکان پول به شرکتهای کاغذی منتقل میکرده است.
سامان، میان تردید و غرور، هر روز بیشتر به لادن جذب میشد. نه عشقی پاک، بلکه وسوسهای برای فهمیدن حقیقت. یک شب در پارکینگ شرکت، راه او را گرفت و گفت: «تو کی هستی؟ چرا حس میکنم هر جملهات برای من نوشته شده؟»
لادن بدون لرزش جواب داد: «شاید چون سالها کسی حقیقت را برایت بلند نخوانده.»
سامان آهسته گفت: «اگر لیلا بودی...»
او حرفش را برید: «اگر لیلا بود، از او عذرخواهی میکردی یا دوباره دنبال مدرک برای محکوم کردنش میگشتی؟»
سامان ساکت ماند. همین سکوت، پاسخ بود.
آن شب لادن بستهای ناشناس دریافت کرد؛ داخلش یک فلش و تکهای کاغذ بود: «اگر دنبال قاتل منصور هستی، به انبار نمک قدیمی بیا. تنها.»
نیکزاد هشدار داد تله است، اما لیلا رفت. انبار نمک کنار بندر، بوی رطوبت و زنگزدگی میداد. در تاریکی، مردی با کلاه کارگری ظاهر شد. خودش را «بهمن» معرفی کرد؛ راننده قدیمی داریوش رادمنش.
گفت: «من آتشسوزی را ندیدم، اما صدای دعوا را شنیدم. منصور تهدید کرده بود اگر فرنگیس به صندوق دست بزند، مدارک را به دادستان میدهد. همان شب فرنگیس دستور داد کتابخانه خالی شود، اما نمیدانست مادر تو داخل است.»
لیلا پرسید: «مدرک؟»
بهمن فلش را نشان داد. «صدای ضبطشده داریوش است. قبل از مرگش میخواست همه چیز را اعتراف کند.»
درست همان لحظه چراغهای انبار روشن شد. چند مرد از پشت ستونها بیرون آمدند. بهمن با وحشت عقب رفت. صدای کفشهای پاشنهدار روی زمین نمکی پیچید و فرنگیس از تاریکی ظاهر شد.
«دخترک منصور، بالاخره از مخفیگاهت بیرون آمدی.»