سه ماه بعد، شهر بندری آذرنوش میزبان بزرگترین مناقصه ساخت بندر خشک شمال کشور شد؛ پروژهای که اگر به شرکت رادمنش میرسید، آنها را از مرز ثروت خانوادگی عبور میداد و وارد حریم قدرت سیاسی میکرد. سامان شبانهروز در دفتر شیشهایاش کار میکرد. فرنگیس مهمانیهای پشت پرده میداد. خواهر سامان، «نوا»، در شبکههای اجتماعی از آینده روشن خاندان حرف میزد.
درست همان هفته، زنی ناشناس با نام «مهندس لادن نیل» به عنوان نماینده کنسرسیوم خارجی وارد شهر شد؛ زنی با موهای کوتاه، عینک نقرهای، و رفتاری که هیچ شباهتی به لیلای سابق نداشت. او کم حرف میزد، دقیق نگاه میکرد و پیش از آنکه کسی سؤال کند، پاسخ را روی میز میگذاشت.
هیئت مناقصه اعلام کرد هر شرکتی برای بردن پروژه باید تأییدیه کنسرسیوم نیلگون را داشته باشد؛ نهادی قدیمی و مرموز که مالک شبکهای از سرمایهگذاریهای پنهان در بندرها، بیمارستانها و رسانهها بود. هیچکس نمیدانست مالک واقعی آن کیست. فقط نامش در قراردادهای کلان میدرخشید و آدمهای جاهطلب را به زانو میانداخت.
سامان وقتی برای نخستین بار لادن نیل را دید، لحظهای خشک شد. چهره زن، چیزی آشنا داشت. اما لادن با خونسردی دستش را دراز کرد و گفت: «آقای رادمنش، رزومه شما را خواندهام. پر از موفقیتهایی است که دقیقاً معلوم نیست چه کسی آنها را انجام داده.»
نوا لبخندی تمسخرآمیز زد. «خانم نیل، در خانواده ما همه کارها گروهی است.»
لادن به آرامی پاسخ داد: «در خانوادههای بزرگ، معمولاً یک نفر کار میکند، چند نفر عکس میگیرند.»
فضا یخ زد. سامان برای حفظ ظاهر خندید، اما فرنگیس از پشت میز چای، نگاهش را مثل سوزن به زن تازهوارد دوخت. او عادت داشت آدمها را در اولین دیدار اندازه بگیرد، اما این زن مثل اتاقی تاریک بود؛ هرچه بیشتر نگاه میکردی، کمتر میدیدی.
در جلسه بررسی اسناد، لادن نقص کوچکی در مدارک مالی شرکت رادمنش پیدا کرد؛ امضای یکی از حسابرسان با تاریخ فوت او تناقض داشت. سامان رنگ باخت. این سند را فقط اعضای ارشد شرکت میشناختند. لادن بیآنکه اتهام بزند، پرونده را بست و گفت: «اشتباهات کوچک گاهی دریچه انبارهای بزرگ هستند. تا فردا اصلاح کنید.»
آن شب، سامان به آرشیو محرمانه رفت و فیلمهای قدیمی را بررسی کرد. تصویر لادن را کنار عکس لیلا گذاشت. شباهتها واضحتر از آن بود که نادیده بگیرد، اما لیلا زنی ساده و بیپناه بود؛ چطور میتوانست به مقام نماینده کنسرسیومی برسد که حتی وزیران با احترام نامش را میبردند؟
در همان لحظه، تلفن محرمانه فرنگیس زنگ خورد. صدای مردی ناشناس گفت: «خانم، آن زن فقط شبیه لیلا نیست. او وارث نشان نیلگون است. همان نشانی که قرار بود بیست سال پیش با مرگ منصور فرهمند تمام شود.»
فرنگیس برای اولین بار در عمرش فنجان چای را از دست انداخت.