بارانِ ریزِ آخر پاییز روی شیشههای بلند عمارت رادمنش میلغزید؛ همان عمارتی که روزی نام «لیلا فرهمند» را با طلا روی کارت دعوتهایش مینوشت و حالا خدمتکارانش حتی جرئت نمیکردند اسم او را بلند بگویند.
لیلا در آستانه در ایستاده بود، چمدانی کوچک در دست و برگه طلاقی تاخورده در جیب بارانی کهنهاش. روی پلههای مرمر، همسرش، «سامان رادمنش»، با صورتی سرد و بیاحساس به او نگاه میکرد. کنار سامان، مادرش «فرنگیس» ایستاده بود؛ زنی با لبخندی آرام و چشمانی که مثل قیچی میبرید.
فرنگیس گفت: «دخترِ بیریشه همین است. وقتی به خانه بزرگ وارد میشود، خیال میکند صاحب آن شده.»
لیلا لب نزد. سه سال سکوت کرده بود؛ وقتی او را بابت نازایی تحقیر کردند، وقتی مدارک کارهایش را به نام سامان ثبت کردند، وقتی پروژه طراحی بیمارستان کودکان که ایده خودش بود به عنوان افتخار خاندان رادمنش رونمایی شد. سکوت کرده بود چون فکر میکرد عشق، روزی حقیقت را نجات میدهد.
اما امشب، همه چیز با یک فیلم ساختگی تمام شد؛ فیلمی که نشان میداد لیلا در دفتر شرکت با مردی غریبه ملاقات کرده و پاکتی پول گرفته است. سامان بدون شنیدن توضیح او گفت که خیانت مالی و اخلاقی لیلا آبروی خانواده را برده. هیچکس نپرسید چرا دوربینهای راهرو همان شب خاموش بودهاند یا چرا مهر پاکت، مهر داخلی شرکت رادمنش است.
سامان قدمی جلو آمد و آهسته گفت: «اگر امروز بیصدا بروی، اجازه میدهم اسم پدرت در پرونده اختلاس نیاید.»
این نخستین باری بود که لیلا سرش را بالا آورد. پدرش سالها پیش مرده بود، مردی کتابدار که تمام داراییاش یک خانه کوچک و چند قفسه شعر بود. تهدید سامان پوچ نبود؛ در این شهر، خاندان رادمنش میتوانست مردهها را هم مجرم کند.
لیلا برگه طلاق را از جیب درآورد، امضا کرد و روی میز کنار در گذاشت. سپس حلقهاش را برداشت و کف دست سامان گذاشت.
گفت: «امشب من را از خانهتان بیرون میکنید. یک روز، همین خانه خودش در را برای من باز میکند.»
فرنگیس خندید. سامان نگاهش را دزدید. لیلا زیر باران رفت و هیچکس ندید که پشت درِ بسته، دختر راندهشده نه گریه کرد، نه فریاد زد؛ فقط از کیفش یک گردنبند قدیمی بیرون آورد، گردنبندی با نشان موجی آبیرنگ، و آن را میان انگشتانش فشرد.
سه خیابان پایینتر، خودروی سیاهرنگی آرام کنار جدول ایستاد. مردی سالخورده با کت خاکستری پیاده شد، چتری روی سر لیلا گرفت و با احترام گفت: «خانم وارث، بالاخره وقتش رسید؟»
لیلا به عمارت پشت سرش نگاه کرد. صدایش آرام بود، اما در آن آرامش چیزی شبیه تیغه پنهان شده بود.
«نه، آقای نیکزاد. وقتش نرسیده. من اول باید بفهمم کدامشان پدرم را کشت.»