فردای مهمانی، عمارت به کندوی وحشت تبدیل شد. تلفنها قطع نمیشدند. خبرنگاران پشت در جمع شده بودند. شرکای قدیمی ناگهان جلسهها را لغو میکردند. کاوه تمام صبح فریاد زد و دنبال کسی گشت که فایلها را روی پرده انداخته بود. شهین به همهی خدمتکارها مشکوک شد و سه نفر را اخراج کرد. هیچکس به رها شک نکرد؛ چون هیچکس باور نداشت زنی که سالها سر سفره اجازهی حرف زدن نداشته، بتواند سکوت را به سلاح تبدیل کند.
رها در باغ پشتی لباسها را از بند جمع میکرد که نیلوفر با قدمهای تند آمد و سبد را از دستش کشید.
«تو حتماً چیزی میدونی. این چند روز خیلی آرومی.»
رها به پارچههای افتاده روی زمین نگاه کرد. «آدمی که همیشه متهم است، یاد میگیرد آرام باشد.»
نیلوفر نزدیکتر آمد. «فکر نکن چون کاوه از روی ترحم نگهت داشته، میتونی برای ما نقش قربانی بازی کنی. اگر آبروی ما بره، اول تو رو بیرون میکنیم.»
رها خم شد و لباسها را برداشت. «خانهای که با ترحم داده شود، با یک خشم گرفته میشود. من از روز اول صاحبش نبودم.»
نیلوفر برای لحظهای جا خورد. این جمله از زنی مثل رها بعید بود. خواست چیزی بگوید که صدای شکستن شیشه از داخل عمارت آمد. بهرام از اتاق کارش بیرون آمده و عصایش را روی زمین میکوبید.
«گاوصندوق را باز کردهاند!»
شهین فریاد زد: «چه چیزی بردهاند؟»
بهرام نگاهش را از همه دزدید. «هیچ چیز. فقط... چند کاغذ قدیمی.»
اما رها میدانست چه چیزی برداشته شده است: دفترچهی چرمی سیاه که فهرست پرداختها به قاضی، بازپرس و حسابدار پروندهی آرش سپیدار در آن بود. فرهاد شب گذشته با رمز قدیمی خدمتکاران وارد شده بود و بیصدا آن را برداشته بود. نقشهی رها ساده نبود؛ او نمیخواست فقط رسوایی بسازد. میخواست دشمنان پدرش خودشان طناب را دور گردنشان محکم کنند.
عصر همان روز، کاوه به اتاق رها آمد. این بار فریاد نمیزد. خسته بود، شاید برای اولین بار انسان به نظر میرسید.
«رها، تو منو دوست داشتی؟»
رها از تا کردن روسری دست کشید. «این سؤال برای کسی است که جوابش را تحمل کند.»
کاوه آه کشید. «من تحت فشار خانوادهام بودم. میخواستم بهت فرصت بدم، ولی... همه چیز پیچیده شد.»
رها به او نگاه کرد. سالها پیش شاید همین لحن کافی بود تا قلبش نرم شود. اما حالا در چشمهای کاوه فقط ترس میدید، نه پشیمانی. گفت: «فرصت؟ تو به من فرصت دادی یا اجازه دادی تحقیرم کنند تا خودت راحت بمانی؟»
کاوه سکوت کرد. بعد آهسته گفت: «اگر چیزی میدونی، بهم بگو. شاید بتونم جبران کنم.»
در همین لحظه، پیامکی روی گوشی رها آمد. نام فرستنده «کتابخانه» بود، اما متنش کوتاه و روشن: «دفترچه اصل است. امضای بهرام پای صفحهی آخر هست. اما یک نام دیگر هم وجود دارد: کاوه.»
رها برای نخستین بار پلک زد. کاوه؟ در زمان پروندهی پدرش، کاوه نوجوانی بیش نبود. پس نام او چرا در دفترچه بود؟
کاوه متوجه تغییر چهرهاش شد. «چی شده؟»
رها گوشی را خاموش کرد. «هیچ. فقط فهمیدم بعضی بدهیها ارثی نیستند؛ انتخابیاند.»
شب، رها به اتاق مخفیاش در زیرزمین رفت؛ اتاقی پشت قفسههای کهنهی انباری، جایی که مدارک هویت واقعی، لپتاپ امن و تصویر پدر و مادرش نگهداری میشد. فرهاد منتظرش بود؛ مردی میانسال با موهای جوگندمی که سالها وکیل خاندان سپیدار بود.
فرهاد دفترچه را روی میز گذاشت. «نام کاوه در صفحهی آخر بهعنوان ذینفع یک حساب امانی آمده. پولی که پس از مرگ پدرت منتقل شده، سالها بعد خرج خرید سهام شرکت شده. شاید خودش نمیدانسته.»
رها گفت: «یا شاید خیلی بیشتر از چیزی میگوید میدانسته.»
فرهاد مکث کرد. «بانو، اگر فردا پرونده را رسانهای کنیم، نیکفرها سقوط میکنند. اما کاوه هم نابود میشود.»
رها به عکس مادرش نگاه کرد. زنی که پیش از مرگ فقط یک جمله گفته بود: انتقام بگیر، اما شبیه آنها نشو.
رها آهسته گفت: «من نمیخواهم کسی را بیگناه بسوزانم. فردا آخرین آزمون کاوه است.»
بالای سرشان، صدای قدمهایی شنیده شد. کسی در انباری بود.
فرهاد چراغ را خاموش کرد. رها نفسش را حبس کرد. در قفسه آرام تکان خورد و صدای کاوه آمد: «رها؟ اینجایی؟»