یک هفته بعد، عمارت نیکفر برای جشن سالگرد تأسیس شرکت خانوادگی پر از مهمان شد. تاجران، نمایندگان مجلس، صاحبان رسانه و کسانی که لبخندشان از قراردادهای پشت پرده بوی نفت و نمک دریا میداد، در سالن میچرخیدند. شهین دستور داده بود رها در آشپزخانه بماند.
«امشب سطح مهمانها بالاست. لازم نیست همه بفهمند کاوه چه اشتباهی کرده که با تو ازدواج کرده.»
رها فقط گفت: «چشم.»
نیلوفر همان لحظه از کنار سینی شیرینی گذشت و عمداً آرنجش را به دست رها زد. چای داغ روی مچ رها پاشید. شهین حتی نگاه هم نکرد؛ فقط با صدایی آرام و تحقیرآمیز گفت: «همین هم از دستت برنمیآید. صورتت را هم جمع کن، دوربینها امشب همهجا هستند.»
رها دست سوختهاش را زیر آب سرد گرفت. قطرههای آب از انگشتانش میچکید و صدای خندهی مهمانها از پشت در آشپزخانه میآمد. قاب نزدیک آن لحظه اگر روی صورتش میماند، هیچچیز جز سکوت دیده نمیشد؛ سکوت زنی که تحقیر را مثل تیغ زیر زبان نگه میداشت.
عمو یحیی بیصدا از در پشتی آشپزخانه ظاهر شد. نگاه کوتاهی به مچ سرخشدهی رها انداخت و زیر لب گفت: «راهروِ خدمات باز است، بانو. کلید انباری لباس هم همانجاست که فرمودید.»
رها بدون آنکه کسی ببیند، دستمال سفیدی را از کنار سینک برداشت. روی دستش پیچید و آرام گفت: «فرهاد؟»
یحیی سرش را پایین آورد. «در اتاق نور است. گفت هر وقت علامت دادید، فیلم تبلیغاتی قطع میشود.»
رها فقط یک بار پلک زد. همان کافی بود.
اما نیم ساعت بعد، وقتی چراغهای سالن کم شد و مجری اعلام کرد مهمان افتخاری بنیاد سپیدار برای اهدای سرمایهگذاری جدید وارد میشود، درهای اصلی باز شدند. زنی با مانتوی مخملی تیره و نقاب نقرهای ظریفی که نیمهی بالای صورتش را پوشانده بود، وارد شد. صدای پاشنههای بلندش روی سنگ مرمر، منظم و سرد در سالن پیچید؛ هر قدم انگار ضربهای بود بر قلب کسانی که خیال میکردند این خانه فقط یک ارباب دارد. تمام سالن ساکت شد.
کاوه زیر لب گفت: «نمایندهی سپیدار؟ غیرممکنه. ما ماهها درخواست ملاقات دادیم.»
شهین به سرعت لبخند اشرافیاش را روی صورت چسباند و جلو رفت. «باعث افتخار ماست. خانم...؟»
زن نقابدار دستش را دراز نکرد. فقط گفت: «امشب برای دیدن آمدهام، نه آشنایی.» صدایش آرام، کنترلشده و آشنا بود؛ اما هیچکس جرئت نکرد آن را با صدای رها، همان زنی که در آشپزخانه باید ظرف میشست، مقایسه کند.
رها از زیر نقاب، چهرهها را میخواند. کاوه نگران بود، نیلوفر کنجکاو، شهین هراسان. در گوشهی سالن، بهرام نیکفر، پدر کاوه، با عصا ایستاده بود. پیرمردی که سالها وانمود کرده بود بیماری او را از مدیریت دور کرده، اما رها میدانست امضاهای اصلی هنوز از دست او میگذرد.
برای یک لحظهی کوتاه، درست وقتی نور لوسترها روی لبهی نقرهای نقاب شکست، صدایی ناآشنا از ته ذهن رها گذشت؛ صدای مداد رنگی روی کاغذ، بوی نم دیوارهای قدیمی، و خندهی چند کودک از اتاقی که نباید در خاطرهاش وجود میداشت. انگار کسی پشت در بستهای زمزمه کرد: «صورتش را نکش... ماسک را بکش.»
رها پلک زد. چند ثانیه از دست رفته بود. مجری جملهای گفته بود که او نشنیده بود، و کاوه حالا با دقت بیشتری نگاهش میکرد. رها نفسش را آرام کرد. نقاب فقط پوششی برای صورت نبود؛ چیزی در سردی آن، گذشتهای را لمس میکرد که هنوز نام نداشت.
مجری با هیجان گفت: «بنیاد سپیدار قصد دارد در طرح بندر خشک نیکفر سرمایهگذاری کند.»
همهمهای از تحسین برخاست. شهین زیر لب به کاوه گفت: «اگر این قرارداد بسته شود، همهی بدهیها پاک میشود.»
زن نقابدار به آرامی روی صحنه رفت. «البته بنیاد سپیدار فقط با شرکتهایی کار میکند که شفافیت مالی داشته باشند. برای همین پیش از امضا، یک حسابرسی مستقل انجام خواهد شد.»
لبخند شهین خشک شد. کاوه قدمی جلو آمد. «این معمول نیست. ما اعتبار چند ده ساله داریم.»
زن نقابدار سرش را کمی کج کرد. «اعتبار، وقتی از نور بترسد، اسم دیگری دارد.»
رها دستکش مخملیاش را روی لبهی تریبون گذاشت؛ همان علامتی که فرهاد منتظرش بود. در همان لحظه، نور سالن یک درجه پایینتر رفت، صدای موسیقی قطع شد و روی پردهی پشت صحنه، به جای فیلم تبلیغاتی شرکت، تصویر چند سند بانکی ظاهر شد. شماره حسابها، نقلوانتقالها و نام شرکتهای صوری یکی پس از دیگری نمایان شدند. مهمانها اول ساکت ماندند، بعد پچپچ مثل آتش در پارچه افتاد. صورتها یکییکی تغییر کردند؛ لبخندهای سیاسی جمع شد، نگاه تاجران از روی پرده به سمت بهرام برگشت، و دوربین خبرنگاری که برای تبلیغ آمده بود، بیاختیار روی چهرهی رنگپریدهی شهین زوم کرد.
نیلوفر جیغ کوتاهی کشید. کاوه با خشم به سمت اتاق کنترل دوید، اما در نیمهی راه یکی از مأموران تشریفات جلویش را گرفت؛ مردی ناشناس با گوشی در گوش که فقط گفت: «دستور فنی است، آقا. برق سالن نباید دست بخورد.»
کاوه فریاد زد: «کی دستور داده؟»
در اتاق نور، پشت شیشهی دودی، فرهاد بیحرکت ایستاده بود و انگشتش را از روی پنل برنداشت.
شهین رو به زن نقابدار گفت: «این توهین است! شما حق ندارید—»
زن نقابدار حرفش را برید: «حق؟ چه کلمهی زیبایی. مخصوصاً از زبان خانوادهای که حق دیگران را با مهر رسمی دزدید.»
بهرام نیکفر، که تا آن لحظه ساکت بود، با صدایی خشدار گفت: «تو کی هستی؟»
زن لحظهای سکوت کرد. نگاهش از پشت نقاب، مستقیم روی پیرمرد نشست. «کسی که هنوز صدای افتادن یک زن روی پلههای دادسرا را یادش نرفته.»
رنگ از چهرهی بهرام پرید. فقط او فهمید این جمله از کدام قبر بیرون آمده است.
چراغها ناگهان خاموش شدند. خاموشی بیش از سه ثانیه طول نکشید، اما برای رها کافی بود. یحیی درِ باریک پشت پردهی صحنه را از قبل نیمهباز گذاشته بود. رها از راهروی خدمات گذشت، نقاب را از صورت برداشت و مانتوی مخملی را در کیسهی پارچهای انداخت که پشت قفسهی گلآرایی پنهان شده بود. صدای قدمهای کاوه از سمت اتاق کنترل میآمد، اما مسیر او را فرهاد با قطع موقت قفلهای الکترونیکی به سمت راهروی اشتباه کشانده بود.
وقتی چراغها دوباره روشن شدند، زن نقابدار ناپدید شده بود. فقط یک پاکت سیاه روی میز اصلی مانده بود. کاوه آن را برداشت. داخلش یک عکس قدیمی بود: بهرام نیکفر کنار مردی جوان با چهرهای آرام؛ آرش سپیدار، پدر رها.
پشت عکس با خودکار نوشته شده بود: «اولین بدهی، حقیقت است.»
همان شب، وقتی رها با لباس سادهاش به اتاق برگشت، کاوه عصبی وارد شد. «کجا بودی؟»
رها که موهایش را شانه میکرد، بیآنکه برگردد گفت: «آشپزخانه. همانجا که مادرت خواسته بود.»
کاوه با شک نگاهش کرد. «تو صدای آن زن را نشنیدی؟»
رها لبخند خستهای زد. «من معمولاً وقتی ظرف میشویم، صدای آدمهای مهم را نمیشنوم.»
کاوه چند قدم جلو آمد. نگاهش روی مچ بستهشدهی او مکث کرد، بعد روی موهای هنوز کمی نمدارش. «در آشپزخانه همه میگفتند چند دقیقه پیدایت نبوده.»
رها شانه را آرام روی میز گذاشت. «وقتی کسی دیده نمیشود، نبودنش هم مهم نیست.»
کاوه چیزی نگفت. خشمش هنوز در صورتش بود، اما تردید از آن بدتر بود. در را محکم بست و رفت.
رها چند ثانیه بیحرکت ماند. بعد کشوی میز آرایش را باز کرد. نقاب نقرهای هنوز گرم بود.
انگشتش را روی سطح سرد و صیقلی آن کشید، اما گرمایی که از درونش مانده بود، طبیعی به نظر نمیرسید. دوباره همان صدای دور آمد؛ خندهی کودکان، خشخش کاغذ، و زنی که آرام میگفت: «هیچکس نباید بداند کدام صورت واقعی است.»
رها دستش را پس کشید. برای نخستین بار از وقتی نقاب را از صندوق قدیمی سپیدار بیرون آورده بود، مطمئن نبود آن را انتخاب کرده یا نقاب او را.
خواست آن را دوباره در کشو بگذارد، اما چشمش به پشت نقاب افتاد؛ جایی روی آستر نقرهای که پیشتر کاملاً صاف بود، بخار باریکی نشست و مثل نفس یک کودک، حروفی کمرنگ را آشکار کرد:
«اتاق نقاشی»
رها بیاختیار گوش داد. از درون فلز، سه ضربهی آرام آمد؛ نه بلندتر از صدای بند آمدن گریهای پشت دیوار. بعد همهچیز ساکت شد.