بارانِ پاییزی از شیشههای بلند عمارت نیکفر میلغزید و روی حوض سنگی حیاط، دایرههای لرزان میساخت. در سالن اصلی، چلچراغها روشن بودند، اما هیچ نوری به چهرهی رها نمیرسید. او کنار میز شام ایستاده بود، با پیشبندی ساده و آستینهایی که تا آرنج بالا زده بود؛ درست همانطور که مادرشوهرش، شهین نیکفر، دوست داشت او را ببیند: نه بهعنوان عروس، بلکه مثل خدمتکاری که اشتباهاً حلقهی ازدواج دستش کردهاند.
شهین با قاشق نقرهای به بشقاب ضربه زد و گفت: «سوپ سرد است. حتی همین کارهای کوچک هم از دستت برنمیآید؟»
رها سرش را پایین انداخت. «الان عوضش میکنم.»
کاوه، همسرش، پشت میز نشسته بود و بیحوصله پیامهای گوشیاش را میخواند. حتی نگاهش نکرد. خواهر کاوه، نیلوفر، با لبخندی کج گفت: «مادر، از دختری که از یک محلهی پایین آمده چه توقعی دارید؟ آدم باید اصلونسب داشته باشد.»
رها کاسهها را جمع کرد. دستهایش نمیلرزید. این چیزی بود که هیچکدام از آنها نمیدیدند. تحقیرها سالها بود به پوستش چسبیده بود، اما زیر آن پوست، چیزی آرام و تیز نفس میکشید.
سه سال پیش، وقتی کاوه با وعدهی عشق و زندگی ساده به سراغش آمده بود، همه فکر کرده بودند رها دختر تنهایی است که نه خانوادهای دارد و نه پناهی. او هم اجازه داده بود همینطور فکر کنند. در عقدنامه نامش «رها مهران» ثبت شده بود؛ نامی که از مادرش به ارث برده بود. اما در صندوقی آهنی، در اتاقی که هیچکس از وجودش خبر نداشت، شناسنامهی دیگری خوابیده بود: «آترین سپیدار»، تنها وارث خاندان سپیدار؛ خانوادهای که شبکهای از بانکها، بنادر خصوصی و بنیادهای فرهنگی را در سکوت اداره میکردند.
رها سوپ گرم را آورد. همین که کاسه را جلوی شهین گذاشت، زن ناگهان دستش را تکان داد و سوپ روی فرش ابریشمی ریخت.
«وای! ببین چه کردی!» شهین فریاد زد.
رها زانو زد تا فرش را پاک کند. صدای خندهی نیلوفر در سالن پیچید. کاوه بالاخره سر برداشت، اما فقط گفت: «رها، امشب مهمان داریم. آبرویم را نبر.»
آبرو. کلمه مثل تیغی کند در گوش رها چرخید. او به لکهی سوپ روی فرش نگاه کرد و یاد لکهی خون روی روسری مادرش افتاد؛ شبی که پدرش به جرم اختلاس ساختگی نابود شد، مادرش سکته کرد و خاندان سپیدار مجبور شد سالها از دید دشمنان پنهان بماند. آن پرونده یک امضا کم داشت تا دوباره باز شود؛ امضایی که رها میدانست در گاوصندوق همین عمارت پنهان است.
در همان لحظه، خدمتکار پیر عمارت، عمو یحیی، آرام وارد سالن شد و پاکتی سیاه را روی میز گذاشت. گفت: «برای آقای کاوه رسیده.»
کاوه پاکت را باز کرد. رنگ صورتش پرید. نیلوفر پرسید: «چیه؟»
کاوه کاغذ را مچاله کرد. «هیچی. اشتباه فرستادن.»
اما رها قبل از اینکه کاغذ کاملاً در مشت او پنهان شود، مهر نقرهای پایین صفحه را دید: نشان بانک مرکزی تجارت جنوب، همان جایی که خانوادهی نیکفر سالها با حسابهای جعلی پول شسته بودند.
آن شب، وقتی همه خوابیدند، رها کنار پنجره ایستاد و با شمارهای تماس گرفت که سه سال بود فقط برای اضطرار نگه داشته بود.
صدای مردی از آن طرف خط آمد: «بانو آترین، بالاخره زمانش رسید؟»
رها به انعکاس چهرهی خودش در شیشه نگاه کرد؛ زنی ساکت، بیپناه، خمیده. پشت سر آن انعکاس، برای لحظهای کوتاه، چیزی در تاریکی باران برق زد: سایهی ماسکی نقرهای و کوچک، شبیه صورتک کودکی بیچهره، همان نشانی که سالها پیش بر درِ بستهی «خانه آفتاب» دیده بود و هرگز از کابوسهایش پاک نشده بود. سپس لبخند زد.
«نه، فرهاد. زمانش نرسیده. زمانش را من میسازم.»