لیلا همان شب، وقتی مهمانها سرگرم تعریف از زیبایی پریسا بودند، از در پشتی عمارت خارج شد. باران میبارید؛ همانطور که شب مرگ پدرش باریده بود.
بانک قدیمی خیابان سپیدار هنوز صندوقهای امانات زیرزمینی داشت. مرد نگهبان، وقتی کارت شناسایی لیلا را دید، سرش را پایین انداخت و گفت: «خانم شایان... سالها منتظرتان بودیم.»
صندوق ۷۱ با صدایی خشک باز شد. داخلش یک دفتر چرمی، چند عکس و یک فلش کوچک بود. در اولین صفحهی دفتر، خط پدرش لرزان اما واضح بود:
«دخترم، اگر این را میخوانی یعنی من نتوانستم برگردم. شاهرخ مهرآیین تنها دزد نیست. او با کمک کسی از داخل خانوادهمان مرا فروخت. مراقب مهربانیهای دیرهنگام باش.»
لیلا صفحهها را تند ورق زد. اسناد نشان میداد که پروژههای قدیمی مهرآیین با مصالح تقلبی ساخته شده و ریزش یکی از ساختمانها باعث مرگ چند کارگر شده بود. پدرش قصد افشاگری داشت. اما مهمتر از همه، عکسی بود که خون را در رگهای لیلا منجمد کرد: شاهرخ کنار زنی جوان ایستاده بود؛ زنی که لیلا او را میشناخت. مهناز، مادر آرمان.
پشت عکس نوشته شده بود: «توافق شب حادثه.»
در همان لحظه پیامکی از شمارهای ناشناس آمد: «اگر گذشته را باز کنی، تنها کسی نیستی که میسوزد. آرمان هم قربانی همان شب است.»
لیلا در سکوت به صفحه خیره شد. قربانی؟ آرمان؟ مردی که سه سال اجازه داده بود او زیر نگاه خانوادهاش خرد شود؟
چند دقیقه بعد، پیام دیگری روی صفحه نشست؛ اینبار از همان خط بینامی که ظهر لرزیده بود: «فرهمند تماس گرفته. آنها هنوز فکر میکنند پرونده از طرف او جلو میرود. دستور؟»
لیلا فلش را در کیفش گذاشت و به باران پشت شیشهی بانک نگاه کرد. اگر نام آذرگان همین امشب در دهان شاهرخ میافتاد، بازی زودتر از موعد میسوخت. شاهرخ باید مطمئن میماند که دشمن اصلیاش مردی است که میتواند بخرد، تهدید کند یا قربانی کند.
نوشت: «حسابهای عملیاتی را از مسیر شکایت قدیمی فعال کنید. امضا مستقیم نباشد. بگذارید فرهمند را صاحب ضربه بدانند.»
پاسخ آمد: «ریسک برای فرهمند؟»
لیلا لحظهای مکث کرد. جملهی پدرش در ذهنش تکرار شد: آدمها همیشه نقطهضعف دارند.
نوشت: «او طعمه نیست. سپر هم نیست. فقط آینه است. مراقبش باشید.»
وقتی به عمارت برگشت، صدای فریاد از سالن میآمد. شاهرخ فهمیده بود کلید گم شده. مهناز رنگپریده بود و نسترن بیوقفه لیلا را متهم میکرد: «حتماً او دزدیده! از اول هم برای پول آمده بود.»
شاهرخ پشت میز ایستاده بود و با عصبانیت به کسی پشت تلفن میگفت: «فرهمند جرئت این کارها را ندارد. پشتش کیست؟ اسم میخواهم، نه حدس.»
لیلا وارد سالن شد. قطرههای باران هنوز از لبهی روسریاش میچکید. نگاه شاهرخ روی کیف کوچک او نشست، بعد روی صورت آرامش.
مهناز جلو آمد و سیلی محکمی به صورت لیلا زد. «اعتراف کن.»
لیلا آرام سرش را بالا آورد. صورتش سرخ شده بود، اما چشمهایش سرد و بیلرزش بود.
آرمان ناگهان میانشان ایستاد و مچ مادرش را گرفت. «کافی است.»
همه ساکت شدند. مهناز با ناباوری گفت: «تو از او دفاع میکنی؟»
آرمان مچ مادرش را رها کرد، اما عقب نرفت. به لیلا نگاه کرد؛ برای نخستین بار نه با خستگی، نه با شرم، بلکه با چیزی شبیه طلب بخشش. «سه سال پیش فهمیدم پدرم قبل از مرگ دربارهی مرگ آقای شایان تحقیق میکرد. فردای همان روز، او هم تصادف کرد. من ترسیدم.»
صدایش پایینتر آمد، اما اینبار از خودش فرار نکرد. «ترسیدم هر کسی به تو نزدیک شود، تو را هم بکشد. فکر کردم اگر سرد بمانم، اگر تو را از مرکز دعوا دور نگه دارم، خطر کمتر میشود. مثل احمقها خیال کردم میشود با فاصله گرفتن از تو محافظت کرد.»
لیلا خندید؛ خندهای کوتاه و تلخ. «پس تصمیم گرفتی مرا زنده نگه داری، با کشتن غرورم؟»
آرمان چیزی برای گفتن نداشت. فقط نگاهش پایین افتاد؛ نه از بیتفاوتی، از اعترافی که دیر رسیده بود.
همانجا تلفن شاهرخ دوباره زنگ خورد. صدای مدیر مالی از بلندگو پخش شد: «آقا، حسابهای شرکت مسدود شده. شکایت رسمی از طرف یک نهاد حقوقی وابسته به آذرگان ثبت شده. رسانهها هم خبر را گرفتهاند.»
شاهرخ یک لحظه خشک شد. «آذرگان؟ محال است. آنها چرا باید برای یک پروندهی خاکخورده وارد شوند؟ فرهمند را پیدا کنید. همین حالا.»
مدیر مالی با اضطراب گفت: «خبرگزاریها اسم فرهمند را بهعنوان منبع اولیه آوردهاند، اما امضاها از یک مسیر دیگر رفته. نمیتوانیم بفهمیم دستور اصلی از کجاست.»
نگاه شاهرخ آرامآرام از تلفن جدا شد و روی لیلا نشست. چیزی در چهرهی آرام او باعث شد عقب برود. «تو... تو از کجا خبر داشتی؟»
نسترن با پوزخند گفت: «بابا، جدی میگیری؟ این حتی بلد نیست جلوی مهمانها درست حرف بزند. حتماً فرهمند پشت این بازی است و او فقط نامهرسانش شده.»
لیلا چیزی نگفت. همین اشتباه، همان چیزی بود که لازم داشت.
آرمان نگاه کوتاهی به لیلا انداخت؛ انگار تازه فهمیده بود سکوت او همیشه شکست نبوده است. اما اینبار قدمی جلوتر نیامد. نه دستش را گرفت، نه ادعای محافظت کرد. فقط رو به شاهرخ گفت: «اگر پرونده قانونی باز شده، تهدید کردنش فقط اوضاع را بدتر میکند.»
شاهرخ غرید: «تو ساکت باش. تو حتی نمیفهمی در این خانه چه میگذرد.»
آرمان تلخ لبخند زد. «دقیقاً. سالها نفهمیدم، چون ترجیح دادم نترسم و اسمش را احتیاط گذاشتم.»
لیلا دستمال خونآلود شب قبل را از جیبش درآورد و روی میز گذاشت. «همان کسی که فکر میکردید با شکستن فنجان میشکند.»
سکوتی سنگین روی سالن افتاد.
شاهرخ به دستمال نگاه کرد، بعد به صورت لیلا. دیگر مطمئن نبود با زن خاموشی طرف است که میشود او را در گوشهی عمارت دفن کرد؛ اما هنوز هم نفهمیده بود سایهای که پشت شکایت، رسانهها و مسدود شدن حسابها ایستاده، تا چه اندازه به لیلا نزدیک است.
و لیلا دقیقاً همین را میخواست.