گروه آذرگان نامی بود که در شهر مثل افسانه میچرخید؛ سرمایهگذاری عظیم، مرموز و بیچهره که طی یک دهه دهها شرکت را از ورشکستگی نجات داده یا با یک امضای سرد به خاک سیاه نشانده بود. هیچکس مدیر اصلیاش را ندیده بود. همه فقط از «وارث خاموش» حرف میزدند.
آن شب، در اتاق زیرشیروانی عمارت مهرآیین، زنی که هیچکس حتی به چشم حسابش نمیکرد، زخم کف دستش را با دستمالی ارزان میبست؛ و همان پیام کوتاه روی صفحهی تلفنش هنوز خاموش نشده بود.
پدر لیلا، کامران شایان، روزگاری حسابرس مورد اعتماد بزرگترین خاندانهای تجاری بود. وقتی فساد گستردهی مهرآیینها را کشف کرد، تصادفی ساختگی جانش را گرفت. اما آن فساد تنها چیزی نبود که کامران دیده بود. در حاشیهی دفترهای قدیمی، میان نام پدران و پسرانی که نسل به نسل تکرار میشدند، او به ردّ قراردادی رسیده بود که مهرآیینها حتی در دعاهای شبانهشان هم نامش را نمیآوردند؛ چیزی که خودش در آخرین یادداشتها فقط «نفرین نام پدر» خوانده بود.
پیش از مرگ، کامران مدارکی را برای دختر نوجوانش پنهان کرده بود؛ همراه با چند سند مبهم و سهام خاموشی که به آذرگان گره میخورد، نه آنقدر آشکار که مالکیت را نشان دهد و نه آنقدر کماهمیت که بتوان نادیدهاش گرفت. سالها بعد، همان پیوند پنهان، برای لیلا دری شد به راهروهایی که آدمهای معمولی حتی وجودشان را باور نمیکردند.
لیلا نه از سر عشق، بلکه برای رسیدن به حقیقت وارد خانهی مهرآیین شده بود. ازدواج با آرمان راهی بود برای نزدیک شدن به گاوصندوقها، دفترهای محرمانه و آدمهایی که پشت مرگ پدرش پنهان شده بودند.
او سه سال صبر کرده بود. سه سال تحقیر شده بود تا کسی از او نترسد. چون دشمنی که تو را ناچیز میبیند، راحتتر رازهایش را روی میز میگذارد.
صبح بعد، در جلسهی اضطراری شرکت مهرآیین، همه مضطرب بودند. آذرگان ناگهان اعلام کرده بود قرارداد مشارکت برجهای شمالی را «بازبینی» میکند؛ قراردادی که اگر لغو میشد، مهرآیین در کمتر از یک ماه سقوط میکرد.
شاهرخ مهرآیین، عموی آرمان و مدیرعامل واقعی پشت پرده، مشت روی میز کوبید: «باید بفهمیم رئیس آذرگان کیست. هر قیمتی دارد.»
آرمان گفت: «شاید فقط میخواهند سهم بیشتری بگیرند.»
شاهرخ خندید: «آذرگان باج نمیخواهد. یا نجاتت میدهد یا دفنت میکند.»
مردی از بخش حقوقی، پروندهای نازک روی میز گذاشت و گفت: «پیام از دفتر هیئتمدیره آمده، نه از مدیرعامل. امضا هم با کد داخلی بوده. ممکن است کار یکی از اعضای قدیمی هیئت باشد؛ شاید همان پیرمردی که سالهاست در جلسات عمومی حاضر نمیشود.»
شاهرخ با اخم پرسید: «اسم؟»
«سامان فرهمند. مشاور ارشد آذرگان. همه فکر میکنند او پشت پرده تصمیم میگیرد.»
لبخند نازکی روی صورت شاهرخ نشست. «پس فعلاً دنبال وارث افسانهای نگردید. آدم واقعی را پیدا کنید. آدمها همیشه نقطهضعف دارند.»
هیچکس نفهمید همان لحظه، در طبقهی بالای عمارت، تلفن لیلا یکبار بیصدا لرزید و پیامی بدون نام فرستنده ظاهر شد: «آنها فرهمند را طعمه میبینند. طبق نقشه پیش میرویم؟»
لیلا فقط به کف دست بستهشدهاش نگاه کرد. بعد نوشت: «نه. بگذارید مطمئن شوند اشتباهشان درست است.»
همان ظهر، مهناز لیلا را صدا زد و یک جعبه لباس کهنه جلوی پایش انداخت. «اینها را ببر خیریه. و یادت باشد امشب خانوادهی رادمنش میآیند. دخترشان، پریسا، مناسبتر از تو کنار آرمان مینشیند. تو بهتر است دیده نشوی.»
لیلا لباسها را برداشت. میانشان یک کت مردانهی قدیمی بود؛ کت شاهرخ. وقتی آن را تا کرد، از آستر پارهاش کلیدی کوچک افتاد. روی کلید فقط یک عدد حک شده بود: ۷۱.
قلب لیلا تند زد. عدد ۷۱ همان شمارهی صندوق اماناتی بود که پدرش در آخرین یادداشتش نوشته بود: «اگر خواستی بدانی چه کسی مرا کشت، کلید ۷۱ را پیدا کن.»
زیر همان جمله، با خطی لرزانتر، کامران نوشته بود: «و اگر نام سهراب را شنیدی، به هیچکس اعتماد نکن؛ مخصوصاً به مردانی که نام پدرانشان را مثل تاج روی سر میگذارند.»
لیلا سالها این جمله را مثل نام یک مرد در ذهنش حمل کرده بود؛ اما کنار آن، پدرش نشانهای کشیده بود شبیه حلقهای قفلشده، و زیرش فقط دو واژه مانده بود: «لایهی اول». همین کافی بود تا بداند سهراب، هرچه هست، نباید از خط اصلی انتقام دور بماند.
او کلید را میان انگشتانش پنهان کرد. پشت در، سایهای ایستاده بود. آرمان.
برای لحظهای نگاهشان گره خورد. آیا او دیده بود؟ آیا سالها بیتفاوتیاش نقاب بود یا واقعیت؟
آرمان چیزی نگفت. فقط آرام در را بست و رفت.