لیلا شایان سه سال بود که در عمارت فیروزهای خاندان مهرآیین زندگی میکرد، اما هنوز هیچکس او را با نام خودش صدا نمیزد. برای مادرشوهرش، «دختر بیاصل» بود؛ برای خواهرشوهرش، «کارگرِ لباس سفید»؛ و برای همسرش آرمان، بیشتر شبیه اشتباهی بود که در یک شب بارانی امضا شده باشد.
ازدواجشان از بیرون شبیه افسانه بود: پسر وارث یک شرکت بزرگ ساختمانی، با دختری آرام از یک محلهی قدیمی. اما حقیقت این بود که آرمان فقط برای آرام کردن پدربزرگ بیمار خود با لیلا ازدواج کرده بود؛ پیرمردی که سالها پیش جانش را مدیون پدر لیلا میدانست و وصیت کرده بود نوادهاش باید با دختر آن مرد پیوند بخورد.
بعد از مرگ پدربزرگ، وصیتنامه بهانهای شد برای کینه. مهناز، مادر آرمان، هر صبح با لبخندی سرد به لیلا یادآوری میکرد: «این خانه تو را تحمل میکند، نه قبول.»
لیلا جواب نمیداد. سکوتش به نظر ضعف میآمد. کسی نمیدانست در همان سکوت، او هر توهین را مثل مهرهای روی صفحهی شطرنج میچید؛ همانطور که قراردادها، صورتجلسهها و مسیر پولهای خاندان مهرآیین را در سامانههایی میدید که آنها حتی نمیدانستند درهایشان کلید دیگری هم دارد.
اتاقی که به او داده بودند، زیرشیروانیِ سردی در انتهای راهروی شمالی بود؛ اتاقی با سقف کوتاه و پنجرهای باریک که رو به حیاط پشتی باز میشد. درست زیر همان پنجره، درخت اناری قدیمی ایستاده بود؛ تنهاش ترکخورده، شاخههایش خشکیده و سالها بود که هیچ میوهای نمیداد. باغبانها میگفتند باید بریده شود، اما باغبان پیر، عمو صادق، هر بار که حرفِ اره میشد، زیر لب استغفار میکرد و میگفت: «ریشهاش را دست نزنید. این یکی با درختهای دیگر فرق دارد.»
لیلا یکبار دیده بود وقتی کارگر جوانی بیاجازه خاک پای درخت را کنار زد، ریشهها مثل رگهای سیاه و پیچخورده از زیر خاک بیرون زده بودند؛ زیادی زنده برای درختی که مرده به نظر میرسید. نوک بیل به چیزی فلزی خورده بود؛ حلقهای کدر، شاید دستهی یک صندوقچهی کوچک یا قاب قفلی قدیمی، که عمو صادق با وحشت خاک را دوباره رویش ریخت و به کارگر گفت اگر نانش را دوست دارد، دیگر نزدیک آن انار نرود.
از آن روز، لیلا هر صبح، پیش از آنکه کسی بیدار شود، خاک پای آن را آرام آب میداد؛ نه برای امید، نه فقط برای ترحم، بیشتر برای یادآوری اینکه بعضی چیزها دیر میمیرند، و بعضی چیزها اگر بیدار شوند، معلوم نیست به نفع چه کسی شکوفه بدهند.
آن شب، مهمانی سالانهی مهرآیینها برگزار میشد. سالن پر از لوسترهای طلایی، لباسهای گران، عطرهای تند و خندههای مصنوعی بود. لیلا در آشپزخانه کنار خدمتکاران ایستاده بود، چون مهناز گفته بود: «مهمانها لازم نیست عروس بیکلاس مرا ببینند.»
اما هنگامی که سینی چای را برداشت، نسترن، خواهر آرمان، عمداً پایش را جلو آورد. سینی برگشت، چای روی پیراهن سفید یکی از سرمایهگذاران پاشید و سکوت سالن به خندههای ریز و تیز شکست.
نسترن با صدای بلند گفت: «دیدید؟ بعضیها را اگر از کوچه بیاوری داخل عمارت، باز هم بوی کوچه میدهند.»
لیلا خم شد تا تکههای فنجان را جمع کند. کف دستش برید. خون روی سرامیک سفید افتاد. آرمان، که شاهد همه چیز بود، حتی قدمی جلو نیامد. فقط گفت: «لیلا، برو بالا. بیشتر از این آبرویمان را نبر.»
همان لحظه تلفن لیلا لرزید. پیامی کوتاه روی صفحه روشن شد: «خانم شایان، دفتر هیئتمدیرهی گروه آذرگان منتظر پاسخ شماست. آیا دستور تعلیق قرارداد با مهرآیین برای فردا صادر شود؟»
لیلا دست خونآلودش را مشت کرد. برای نخستین بار، گوشهی لبش آرام بالا رفت.